پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۷ - ۱۶:۵۵

نثر طنز برگزیده در بخش کارکنان نهمین جشنواره بین المللی سیمرغ؛

«پطروس»/برگزیده ی نهمین جشنواره بین المللی سیمرغ

پطروس

یک روز که پطروس برای مسافرکشی به شهر رفته بود، قبل از اینکه مسافری بزند، پشت چراغ قرمز کنار یک ماشین شاسی بلند توقف کرد و ...

به گزارش سرویس طنز و کاریکاتور مفدا، نثر طنز «پطروس» اثر حمید اسکندری، برگزیده ی نهمین جشنواره بین المللی سیمرغ در بخش کارکنان وزارت بهداشت شده است: 

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود.
در روزگاران قدیم، در مغرب زمین، جوانی به نام پطروس با پدر و مادر پیر خود زندگی میکرد و به شغل شریف کشاورزی مشغول بود.

پطروس تک فرزند بود و تمام خرج و مخارج پدر و مادر پیر و مریضش را بر عهده داشت، اما چون در آن روزگار و در آن سرزمین بیشترین سود فروش محصولات کشاورزی به جیب دلالها
می رفت، با درآمد کشاورزی همیشه هشت شان گروِ نُه شان بود. به همین دلیل پطروس که دید از پسِ خرج و مخارج خانواده اش بر نمی آید تصمیم گرفت یک عدد پیکان جوانان گوجه ای مدل 57 بخرد و در کنار شغل کشاورزی بعد از ظهرها به شهر برود و با مسافرکشی کسری بودجه را جبران کند.

یک روز که پطروس برای مسافرکشی به شهر رفته بود، قبل از اینکه مسافری بزند، پشت چراغ قرمز کنار یک ماشین شاسی بلند توقف کرد و طبق روال عادی همه ی رانندگان نگاهی به دور و برش انداخت و چشمش به دختر شاسی بلند سواری افتاد که داشت به پطروس و ماشینش نگاه می کرد.
دختر لبخندی به پطروس زد و با سبز شدن چراغ به راه افتاد. لبخند زدن دختر همان و عاشق شدن پطروس در نگاه اول همان.
پطروس هم که دید برای رسیدن به آهوی گریز پای راهی جز تعقیب وی ندارد، پشت سرش به راه افتاد بلکه نشانی از او بیابد غافل از اینکه دختر به نیت دور دور کردن و خرید از خانه بیرون آمده و حالا حالاها قصد برگشتن به خانه را ندارد.

القصه! آن روز پطروس به صورت نامحسوس به دنبال دختر بود و بعد از ساعت ها گشت و گذار در فروشگاه ها و مراکز خرید شهر و خرید یک عدد دمپایی روفرشی توسط دختر، در نهایت به در قصر پادشاه رسید.

بله. دختر قصه ی ما کسی نبود جز دختر پادشاه.

پطروس که مستأصل مانده بود و نمی دانست چه کار کند، شروع کرد به گشت زدن اطراف قصر تا راهی برای ورود به قصر بیابد و دختر را از پادشاه خواستگاری کند. در همان حال که اطراف قصر به آرامی قدم میزد که کسی هم شک نکند، چشمش به یکی از دیوارهای قصر افتاد که ظاهراً دیوار خزانه بود و سوراخی در آن ایجاد شده بود و طلا و جواهر و سکه بود که از آن به بیرون می ریخت و عده ای گونی به دست در حال پر کردن و بردن بودند.

پطروس که این صحنه را دید فریاد زد:
 
" آهای! چه می کنید؟ این خزانه ی قصر پادشاه، پدر زن آینده من است دور شوید!" پطروس این را گفت و با خشم به سمتشان حمله ور شد و بعد از متفرق شدن جمعیت، انگشتش را داخل سوراخ کرد و فریاد زد: " بروید! بروید و شهردار را خبر کنید تا بیاید و این دیوار را ترمیم کند. " 
عده ای از مردم که با موبایل هایشان در حال عکس و فیلم گرفتن از ماجرا  بودند، خبر را به شهردار رساندند و چند ساعت بعد شهردار به همراه یک تیم تحقیق و بررسی در محل حضور پیدا کرد و بعد از گرفتن عکس سلفی و یادگاری با پطروس و دیوار، به پطروس گفتند: " انگشتت را بردار ببینیم "، تا پطروس انگشتش را از سوراخ برداشت، طلا و جواهرات به بیرون سرازیر شد و شهردار و تیم همراهش شروع کردند به پر کردن جیبها و کیسه هایی که با خود به همراه آورده بودند.

پطروس فریاد زد:" آهای! چه می کنید؟ دور شوید! " و دوباره انگشتش را داخل سوراخ کرد.
شهردار گفت: "شلوغَش نکن، ما اینها را برای فقرا و نیازمندان می بریم" این را گفتند و از آنجا رفتند. 

 پطروس دوباره رو به مردم کرد و فریاد زد: " مردم! بروید استاندار را خبرکنید، قاضی شهر را خبر کنید، اصلاً هر کس که فکر میکنید کاری از دستش بر می آید را خبر کنید! "
خلاصه! ساعت ها گذشت و تمامی سایت ها و کانال های تلگرامی و صفحات اینستاگرام، پر شده بود از خبر سوراخ شدن خزانه ی قصر. مسئولین یکی پس از دیگری آمدند و جیبها و کیسه هایشان را برای کمک رسانی به فقرا و نیازمندان پر کردند و رفتند. همه خبردار شده بودند غیر از پادشاه، که به علت مشغله ی کاری از دنیای مجازی به دور بود.

پطروس که با گذشت ساعت ها هنوز انگشت در سوراخ، کنار دیوار ایستاده بود، دیگر نائی برای حرف زدن نداشت و با ناله گفت: " ای مردم! بروید و پادشاه را خبر کنید! "
چند ساعت بعد پادشاه در محل حاضر شد، اما پطروس دیگر جانی در بدن نداشت و همانطور انگشت در سوراخ، جان به جان آفرین تسلیم کرده بود و ناکام به دیار باقی شتافته بود.

پادشاه با شنیدن ماجرا، آن هم از زبان سخنگوی تیم تحقیق و بررسی، دستور داد دیوار خزانه را ترمیم کنند و برای قدردانی از فداکاری پطروس مجسمه ی عظیمی از او بسازند و در همان محل نصب کنند.

مجسمه آنقدر بزرگ بود که از آن روز به بعد هر کس قصد کمک به فقرا و نیازمندان را داشت، دیوار پشت مجسمه را سوراخ  و از خزانه برداشت می کرد و آب از آب هم تکان نمی خورد.
ما از این داستان نتیجه می گیریم که دلال ها بیشترین آسیب را به صنعت کشاورزی می زنند.
بالا رفتیم ماست بود پایین اومدیم دوغ بود قصه ی ما دروغ بود!

حمید اسکندری

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.