چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۷ - ۱۴:۴۹

داستان‌های من و توران/قسمت دوم

شکست عشقی/خدایا پناهی، راهی، ی نیم نگاهی به من بنداز نجاتم بده

داستان های من و توران

توران شکست عشقی خورده و بود و نمی‌تونست با این قضیه کنار بیاد البته عشقی هم در کار نبود بیشتر انگار شکست رابطه‌ای خورده بود و اصلا رابطه‌ای هم ایجاد نشده بود خوب فکنم فقط شکست منظوری، مفهومی، مبنایی، مبسوطی، پر سوتی و البته شکست مشکوکی خورده بود و اصلا حوصله درس و نداشت.

به گزارش مفدا، توران شکست عشقی خورده و بود و نمی‌تونست با این قضیه کنار بیاد؛ البته عشقی هم در کار نبود بیشتر انگار شکست رابطه‌ای خورده بود و اصلا رابطه‌ای هم ایجاد نشده بود! خوب فکنم فقط شکست منظوری، مفهومی، مبنایی، مبسوطی، پر سوتی و البته شکست مشکوکی خورده بود و اصلا حوصله درس و نداشت.

 سر کلاس بودم که یدفه در باز شد و برای هزارمین بار توران داخل شد و بدون هماهنگی قبلی انگار نه انگار که منم وجود دارم رو به استاد کرد و گفت: ببخشید استاد مزاحم وقت کلاس می‌شم می‌شه خانم ...و بعد به من نگاه کرد (انگار فراموشی گرفته و فامیلم و نمی‌تونه بگه) و بلافاصله نگاهش و از من گرفت رو به استاد و ادامه داد: بیان بیرون؟.

 ناخواسته از روی صندلی پا شدم و نگاهم به استاد بود..استاد لبخندی زد و گفت بفرمایید و بعد جوری روش و از ما برگردوند و درس و ادامه داد انگار ما سال‌ها است از صفحه روزگار ذهنش پاک شدیم.

اومدم بیرون و با عصبانیت گفتم دیوونه و بعد اداش و درآوردم «استاد بزارید بیاد بیرون» مگه این جا مدرسه است؟!!!

توران خودشو انداخت تو بغلم و گفت من حال خوبی ندارم نمی‌دونم این جا کجا است اصلا دانشگاه یعنی چه؟..

گفتم خوب؟ گفت خوب که خوب؟ گفتم چی شده که گفتی بیام بیرون؟؟؟ وای توران این درس آماره سخته می‌فهمی!!!خوب چرا سر کلاس بینش اسلامی و تربیت بدنی نمیای دنبالم؟.

توران گفت: خوب من که هر جا عاشق نمی‌شم... اصلا نگاه کن و دوباره رفت سمت در و هنوز در کلاس و باز نکرده بود محکم کشیدمش عقب و گفتم: چته جواب منو بده چکار استاد داری؟!! آخر منو بخاطر تو می ندازه خدایا نجاتم بده..

توران قیافه جدی گرفت و گفت: عشقم و دیدم مریم و یکباره مثل بستنی باز شده وا رفت کنج دیوار..

 گفتم: یواشتر کدوم عشق؟ بس کن دختر... آخه تو اون آقا رو فقط یک دقیقه دیدی اونم تو صف فتوکوپی

مگه عشق الکی و بعد دستم و زدم به کمرم و به حالت ادا گفتم «عشق عشق عشق».

حالا کجا دیدیش؟ با بغض گفت: تو صف.. گفتم صف فتو؟ گفت: نه گفتم: سلف؟ گفت: نه گفتم: سرویسای خوابگاه؟ گفت: نه گفتم: نه و ...کجا؟...

گفت: نمی‌دونم صف بود من بودم اون بود کلی فرشته بود و همه دور ما بودند و اون نگاهش به من بود. صداش کردم اما اسمش و چون نمی‌دونستم گفتم: «هوی» و اون برگشت و گفت: «هی» و من گفتم جان هی ولی بیدار شدم..

چشام از حلقه حدقه زده بود بیرون!!! و توران با حالتی پر از غم به من نگاه می‌کرد و ادامه داد: مریم چیزی بگو حرفی بزن یک حرف تازه تر بگو... وای مریم اون منو صدا زد.. باورت می‌شه؟؟.

با صدایی که از ته چاه بلا در می‌اومد گفتم یعنی «هی» اسم توئه؟

توران مثل فنر کنده شده از جاش پرید هوا و گفت آره «هوی» هم همین جوری صدام زد هی هی هی وای چقدر زیبا بود.

 با همون بهت پرسیدم کی خواب دیدی؟ و توران باز شونه‌هاش و انداخت پایین و با لبای آویزون تر از درس آمارم گفت: سر کلاس نیم ساعت قبل

 دیگه نتونستم تحمل کنم و گفتم بسه توران جان دیونم کردی، عقلی برام نمونده، بزار یکم حس دانایی رو داشته باشم همش و نگیر موجود..

برگشتم که برم سر کلاس که توران گفت: مریم و در حالی که دستم و به نشانه کوبیدن در کلاس بالا آورده بودم گفتم: بله

و ادای معلم دوران راهنمایی و وقتی ازش اجازه می‌گرفتم و درآورد و گفت: می‌تونی بشینی..

 از عصبانیت کارد هم نمی‌تونستی بهم بزنی گفتم: خدایا پناهی، راهی، ی نیم نگاهی به من بنداز نجاتم بده

تا اومدم در بزنم در باز شد و استاد اومد بیرون و پشت سرش لشکر عاصیان در حال خارج شدن بودن و من عصبانی از نبودنم تو قسمت انتهایی درس جدید به توران نگاه کردم و در حالی که بین جمعیت هی چپ و راست می‌شد به سمت پله‌ها اشاره کرد و من فهمیدم این داستان حالا حالاها ادامه داره.

مریم کردستانی/ ادامه دارد

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.