چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۷ - ۱۱:۵۹

باید زندگی کرد به هر سختی وبدبختی

ماشین

اوضاع کمی پیچیده شده، گرانی شده آن هم از نوع غیر طبیعی‌اش، ریشتری بالای هشت، که کل دل و دماغ ملت را لرزانده و زیر و رو کرده است.

به گزارش مفدا، باید زندگی کرد به هر سختی و بدبختی این جمله همیشگی ذهن وامانده من است «باید زندگی کرد به هر سختی و بدبختی».

اوضاع کمی پیچیده شده، گرانی شده آن هم از نوع غیر طبیعی‌اش؛ ریشتری بالای هشت، که کل دل و دماغ ملت را لرزانده و زیر و رو کرده است.

اما چه کنم باید زندگی کرد به...

البته در این میان برخی قیمت‌ها در کت و گشادی کتم نمی‌رود؛ مثل قیمت ماشین.. چه خبر است از هشت تومن رسیده به ۴۸ میلیون تومن؛ ولی خدمات و کیفیت و کوفت و زهر مارش مال همان قیمت هشت تومنی است و بازهم نمی‌فهمم چرا کسی کاری نمی‌کند که هیچ، چرا این قدر برخی حماقت می‌کنند و این نامردمی را می‌خرند.

می‌روم بیرون کار دارم.. با وجود گرانی اما دو پا دارم که من را تا ایستگاه اتوبوس می‌رساند؛ اگر چه اتوبوس‌های شهرم نیز اغلب فرسوده، دود ده، پر سر و صدا و ناجور است اما چاره ای ندارم.

خانمم می‌گوید قسمت خانم‌ها که از همه بدتر است. در گرمای تابستان ردیف انتهایی اتوبوس آنقدر داغ است انگار بی واسطه صندلی‌ها، مستقیم روی موتور اتوبوس نشسته‌ای؛ از شکنجه ساواک هم بدتر است.

در زمستان هم که دوست داری این گرما کمی آرامت کند انگار نه انگار پاسخ گوی تقاضای بسیار زنان حجوم برنده به انتهای اتوبوس نیست.

آنقدر به حرفهای زنم از معایب ناوگان اتوبوسرانی فکر کردم که ایستگاه را رد کرده و تا به خودم آمدم از مکانی که باید پیاده می‌شدم دو ایستگاه عبور کرده بودم.. پیاده شدم و گفتم باید زندگی کرد به هر سختی و بدبختی.

گفتم اصلا حالا که ماشین را گران کرده‌اند و نمی‌توانیم بخریم، اتوبوس هم شلوغ و دیر به دیر می‌آید؛ برای آمدن سر کار بهتر است موتور بخرم..

اما موتور هم دردسرهای خودش را دارد در زمستان با کلاه ایمنی بازهم در برابر باد سرد هوا ایمن نیستم و در گرما، کلاه ایمنی آرامش روانی من را به هم می‌زند.

برای مهمانی‌ها و بیرون رفتن‌ها هم که نمی‌شد زن و بچه‌ها را بالای هم بیندازم روی ترک این موتور.. همین طور داشتم فکر می‌کردم که به یک دوچرخه فروشی رسیدم. نوشته بود: دوچرخه شهری، کوهستان و ...

دیدم این جا اگر چه شهر است اما مشکلاتی که برایمان ایجاد کرده‌اند، شهر را تبدیل به کوهستانی با گردنه‌های سخت و طاقت فرسا کرده است.. همین دوچرخه کوهستان را بخرم بهتر است. لاستیک هایش نیز پهن است و می‌شود وزن زیاد بچه‌ها را رویش انداخت.

قیمتش بد نبود و می‌شد خرید، در زمستان و تابستان خسارتش کمتر از موتور، هزینه‌هایش کمتر از ماشین و دردسرهایش کمتر از بی وسیله‌ای است..صد احسنت به آن‌هایی که کمک کرده، منت سرم نهادند و قدرت خریدم را به توان دوچرخه رسانده‌اند.

بر می‌گردم سمت خانه در حالی که سوار بر دوچرخه‌ام.. از کنارم یک مرد کت و شلواری سوار بر دوچرخه با سرعت عبور می‌کند؛ کلاه دوچرخه سواری هم دارد و کیف سامسمونتش را به ترک چرخش بسته.. حس خوبی به من دست داد و نیم ساعت بعد به خانه می‌رسم.

دق الباب که شد خانم خانه‌ام را دیدم، حیران بود و نگاه از دوچرخه بر نمی‌داشت، گویا هر چه فکر می‌کرد نمی‌

توانست برای خودش روی این وسیله جایی پیدا کند و این مرا شرمنده کرد؛ اما مثل همیشه سریع لب و لوچه زیبا و آویزانش را جمع کرد و مهربان خندید و گفت: مبارک است بروم تخم مرغی بیاورم زیر لاستیکش بشکنی..

در حالی که داخل می‌شدم گل پسرانم را دیدم که به سمت دوچرخه می‌دوند و خدا را شکر کردم هنوز بهانه‌هایی برای شادی داریم.

مریم کردستانی

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.