یکشنبه ۸ مهر ۱۳۹۷ - ۰۹:۱۰

۸ مهر ماه روز بزرگداشت مولانا

مولانا

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی در ششم ربیع الاول سال ۶۰۴ هجری در شهر بلخ دیده به جهان گشود.

مولوی از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است.در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پدر او مولانا محمد بن حسین خطیبی معروف به بهاءالدین ولد و سلطان‌العلما، از بزرگان صوفیه و مردی عارف بوده است. پدر مولوی مردی سخنور بوده و مردم بلخ علاقه فراوانی به او داشته که ظاهرا همین وابستگی مردم به او سبب ایجاد ترس در محمد خوارزمشاه گردید و او را علیه بهاءالدین ولد برانگیخت. به همین دلیل بهاءالدین ولد پدر مولوی احتمالاً در سال ۶۱۰ قمری، هم‌زمان با هجوم چنگیزخان از بلخ کوچ کرد و سوگند یاد کرد که تا محمد خوارزمشاه بر تخت نشسته، به شهر خویش بازنگردد.

مولانا صاحب اندیشه است

وقتی به حرکت مورچه‌ای روی دیوار می‌نگریم، موضوعِ اندیشه‌ی ما حرکت مورچه است بر روی دیوار و آن‌گاه که به آفاق بی‌کران کهکشانها می‌اندیشیم، میدان تفکر ما قلمرو پهناوری است به وسعت هستی. صرف اندیشیدن به حرکت مورچه یا بی‌کرانگی هستی، اعتباری به اندیشه ما نمی‌بخشد. می‌توان درباره حرکت مورچه بر روی دیوار به اندیشه‌های جاودانه و شگرف رسید و می‌توان در اندیشیدن به آفاقِ بی‌کران هستی به حرفهای معمولی و مکرر و مشترکِ بین همگان دست یافت. 

آنچه یک فکر را در تاریخ اندیشه بشری اعتبار می‌دهد موضوع فکر نیست بلکه قاب و قالبی است که اندیشه در ذهن ما به خود می‌گیرد و نوعی روشنایی و افقی از دید در برابر چشم ما و دیگران می‌گشاید. اندیشه راستین اندیشه‌ای است که وقتی عرضه شود بخشی از مخاطبان خود را دگرگون کند و در برابر چشم ایشان دریچه‌ای تازه بگشاید.

مولانا صاحب اندیشه است. در آن سوی شعرهای درخشانی که در دیوان شمس سروده است، هم در مثنوی و هم در دیوان، نمونه‌هایی از اندیشه عرضه می‌کند که وقتی خواننده با آن اندیشه‌ها روبه‌رو می‌شود نگاهش به جهان و قلمرو هستی دگرگون می‌گردد. 

درباره ازل، ابد، جهان، انسان، مرگ، زندگی، زیبایی، عشق و خدا، مولانا صاحب اندیشه است. اندیشه‌هایی که بشریت در همه احوال به آنها نیاز دارد. همانگونه که بشریت هیچگاه از دیالوگهای افلاطون بی‌نیاز نخواهد بود. همچنانکه جرقه‌های فکری فلاسفه ماقبل سقراط یونان، امثال هراکلیت هنوز طراوت خویش را داراست و مایه حیرت انسان معاصر است.

بخشی از مقدمه زیبای دکتر شفیعی کدکنی بر دیوان غزلیات مولانا

خود غریبی در جهان چون شمس کو؟

شمس مردی دیرجوش، تنگ‌حوصله و بی‌اعتنا به تمام موازین حاکم بر عرف و عادت‌های زمانه بوده است: خود غریبی در جهان چون شمس کو؟

از آن مردانی که خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای دارند و داوری خلق جهان را به پشیزی برنمی‌گیرند. نگاه شمس به مسایل عصر در حوزه دین و اخلاق و تصوف، نگاهی است بی‌رحم و تند و بی‌پروا. بسیاری از بزرگان عصر خود را به هیچ نمی‌گرفته است و گاه مردمانی گمنام را با همه خروجی‌ که از معیارهای اخلاقی و دینیِ عصر خود داشته‌اند می‌ستوده و با ایشان انس می‌گرفته است...

شمس تبریزی از نظرگاه مولانا مظهر کمال انسانیت است و مظهر کمال عشق و از دیدگاه مولانا این دو مفهوم رابطه‌ای اجتناب‌ناپذیر دارند که هرچه انسانیت کاملتر باشد عشق از کمال بیشتری برخوردار است زیرا عشق امانت الهی است که تنها به انسان سپرده شده است:

چون امانت‌های حق را آسمان طاقت نداشت
شمس تبریزی چگونه گستریدش در زمین

و در جای دیگر می‌گوید:
شمس تبریز، تو را عشق شناسد نه خرد

معیار شمس برای ارزیابی مردمان عشق بوده است نه علم و نه فضل و نه زهد و عبادت، حتی پدرش را بدین دلیل مورد انتقاد قرار می‌داده است که از عشق بی‌خبر بوده است: "نیک‌مرد بود و کَرَمی داشت... الّا عاشق نبود. مرد نیکو دیگر است و عاشق دیگر!" 

ما نمی‌دانیم که در گفت‌وگوهای میان او و مولانا در روزهای نخستین چه سخنانی رد و بدل شده است ولی آنچه مایه جذب این دو بوده است بی‌گمان همان مقوله عشق و جان عاشقانه داشتن بوده است.

آنچه شمس تبریزی و دیدار او برای مولانا به ارمغان آورد، دگرگونیِ احوال فقیهی بود که گاه‌گاه شعری نیز از سر تفنن می‌سرود و بدل کردن او به شاعری شیدا و بی‌اختیار که از فقه نیز آگاهی بسیار دارد. گویا قبل از دیدار شمس، مولانا اهل سماع و رقص نبوده است و این از تصریح فرزندش سلطان‌ولد و نیز گفتار فریدون سپهسالار به روشنی دانسته می‌شود.

آنچه از دیدار شمس برای مولانا حاصل شد، یک نتیجه بنیادی داشت که معیارهای ارزشی مولانا را دگرگون کرد، یعنی ارزش‌هایی که برای یک فقیه یا یک مذکّر و واعظ، در آن روز وجود داشت و گاه چه مایه گرفتاریها برای صاحبانش به حاصل می‌آورد، او را از چنگ آن معیارها رهایی بخشید. مولانا را از زندان عادات و عرف‌ها و از زنجیر معیارهای زمانه آزاد کرد. شاید تا آن روزگار مولانا خود این حقایق را به کمال دریافته بود اما در عمل نمی‌خواست تن بدانها دهد. شمس زنجیره‌ی این معیارها را درید و به او آموخت که در آن سوی عرف‌ و عادت‌ها می‌توان در جهانی دیگر زیست و با مردمانی دیگر. 

بخشی از مقدمه زیبای دکتر شفیعی کدکنی بر دیوان غزلیات مولانا

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.