شنبه ۱۸ دی ۱۴۰۰ - ۰۹:۰۸

چراغ‌های کتابخانه عظیم/مرکزی دانشگاه ایران، هرروز خاموش‌تر از دیروز

همه چیز از یک ویروس شروع شد...

کتابخانه دانشگاه ایران

آنچه اینجا می‌خوانید ساعات زیادی از زندگی روزمره یک دانشجوی خبرنگار است و سعی دارد برخی اتفاقات، حواشی‌ و مشکلاتی که در زندگی روزمره و جامعه اطرافش رخ می‌دهد را در جهت حل  مشکل، در فضایی بزرگتر و با صدایی رساتر رسانه‌ای کند.

پدرام سلطانی؛ دی ماه ۱۴۰۰؛

۸:۳۰ صبح؛ درحالی مسیر دویست متری خوابگاه تا ایستگاه سرویس‌ها رو می‌دوم که سیب هم‌اتاقی‌هام رو گاز می‌زنم و دکمه‌های آخر پیراهنم رو می‌بندم و گاهی دستم رو برای مسئول خوابگاه بلند می‌کنم که بگم سرویس رو نگه داره. چند ثانیه بعدش اما مرتب، سیب خورده و ماسک زده، دستم رو روی چشمام میزارم و قول میدم که از فردا زودتر به سرویس میرسم.

ساعت ۹:۱۰ دقیقه که دیگه عرقم خشک شده و خودم رو معطر کردم وارد کتابخونه مرکزی شده و از کنار صف آسانسور رد می‌شم. این صف مربوط به ماه‌های اخیره و سال ۹۸ که تازه دانشگاه قبول شده بودم همچین صفی نداشتیم. دلیلش هم به خراب شدن یکی از آسانسورهای کتابخانه برمی‌گرده که مسئولین مربوطه تصمیم گرفتن تا مشکل رو تبدیل به فرصت کنن و فضایی دانشجویی رو برای گردشگری پلکانی به هدف آشنایی بیشتر با اسطوره‌های طب ایران و بین‌الملل، با کمک تابلوهای نصب شده در راهروی مارپیچی کتابخانه و البته افزایش تحرک دانشجویان ایجاد کنن. البته مواردی از زانو درد و کمر درد در دانشجویان ممکنه دیده بشه که اختلال کُشنده‌ای محسوب نمی‌شه.

زمانی که از پرسنل و تاسیسات کتابخانه درمورد علت تعمیر نکردن آسانسور در این چند ماه، سوال می‌کردم جواب می‌دادن که: «دانشگاه پول نداره.»

عجب! یعنی دانشگاه علوم پزشکی ایران که به نظر می‌رسه لااقل یکی از بزرگترین بودجه‌های وزارت بهداشت رو داشته باشه گیر یه قطعه تعمیری آسانسوره؟! شایدم.

راستش من حدس می‌زنم که سعی دارن چهره‌ی مسئولین دانشگاه رو تخریب کنن که دانشجوهامون بگن: «مسئولینمون همینن دیگه» یا «مگه می‌شه انتظار بیشتر از این هم داشت ازشون؟». دروغ چرا... تا حد زیادی هم موفق بودن که از مسئولین نارضایتی به وجود بیارن. اما من به عنوان یک دانشجوی ایرانی معتقدم که درسته که آسانسورمون خراب شده اما به جاش توی کتابخونه‌مون امنیت داریم! مطمئنم یه روزی تو همین هفته‌ها، مسئولین مربوطه هم حاضرن با دانشجوها مستقیماً صحبت کنن و علت‌ها رو بیان کنن تا دانشجوها با سوگیری و خشم کمتری درموردشون صحبت کنن.

به بحث خودمون بخوام برگردم، از کنار صف رد می‌شم و میرم طبقه‌ی دوم تا جایی رو برای خودم پیدا کنم. کم کم مشغول مطالعه می‌شم توی همون یکی دو صفحه‌ی اول سر و کله‌ی دوستام پیدا می‌شه. چون در ورودی پشتی طبقه‌ی دوم معمولاً بستست، بعضیاشون با آسانسور پشتی که مخصوص کارکنانه، می‌رن طبقه‌ی سوم و از ورودی پشتی اونجا میرن سمت در جلویی و از پله‌ها یک طبقه میان پایین تا مجبور نباشن توی صف آسانسور صبر کنن. آخه هیچکدوم از آسانسورهای ورودی کارکنان فعلاً خراب نشده و هنوز زیرساخت‌های گردشگری پلکانی براشون فراهم نشده.

بعضی از دوستای دیگه هم با همون آسانسور ورودی اصلی دانشجویان میان و گاهی یه کَل کَل بین این دو گروه دوستام شکل میگیره که کدوممون زودتر رسیدیم و تصمیم کدوممون منطقی‌تر بوده. اما من هیچوقت وارد کل کلشون نمی‌شم. به نظرم برای منِ دانشجو به هرحال تحقیره که چه ده دقیقه زمان برده باشه تا به طبقه‌ی دوم برسم چه یازده دقیقه! من مثل سال ۹۸ که تازه وارد دانشگاه شده بودم حق دارم توی دو سه دقیقه به سالن مطالعه مد نظرم برسم! به هرحال روزانه من قراره که چندین بار بالا پایین کنم و به نظرم خیلی بَده که هرروز یک ساعت از زمانم رو صرفاً در انتظار آسانسور باشم.

مورد مثبت دیگه‌ای که توفیق اجباری استفاده از راهرو برای من ایجاد کرده، دیدار با دوستام توی راهروها و پله‌های طبقات کتابخونمونه. گاهی دوستامو می‌بینم که روی پله‌ها کاپشنشونو پهن کردن و روش مشغول مطالعه هستن. اوایل که این صحنه‌ها رو می‌دیدم به فکر این بودم که چند ماه دیگه با گرمتر شدن هوا و نبود کاپشن، بچه‌ها رو چی بشینن، تازه همین الآنم بچه‌ها سرماشون میشه وقتی که کتشونو توی راهروها درمیارن.

اول به ذهنم رسید که سرما که هیچ! یه فکری بکنم به حال خاکی شدن کاپشن بچه‌ها. گفتم با یکی از خیریه‌های تهران یا سنندج صحبت کنم و چند بسته کیسه فریزر تهیه کنیم و توی هر طبقه در دسترس بزاریم تا بچه‌ها توی ساعاتی که اونجا مشغول مطالعه هستن از کیسه‌ها به عنوان زیرانداز استفاده کنن. اما بعد از اینکه فهمیدم توالت‌های کتابخونه هم هیچکدوم دستمال ندارن، کمی اولویت‌هام رو تغییر دادم. این رو از روی دفتری که روی میزی توی لابی گذاشته بودن فهمیدم که در قسمت یادداشت خاطره‌ی زیباشون نوشته بودن "توالت دستمال ندارد!" بزرگ هم نوشته بودن.

اگر از مراجعین کتابخونه مرکزی نباشید، دلیل نشستن تو راهرو براتون ناملموسه، این مشکل وقتی پیش اومد که کلاس‌ها و امتحانات دانشجویان به حالت حضوری برگشت؛ اما نه ساعت باز بودن سالن‌ها. سالن‌ مطالعه طبقه‌ی ششم، که قبلاً مختص خانم‌ها بود از ساعت۱۴:۳۰ به بعد بسته می‌شه و دانشجویان دختر باید بیان طبقه‌ی دوم تا مطالعه‌شون رو ادامه بدن. این درحالیه که به یکباره  بین ساعات ۱۴ تا ۱۵ ازدحام بسته شدن کل طبقات به طبقه دوم می‌رسه و هرروز در این ساعت دانشجویانی رو می‌بینیم که چون جایی رو برای نشستن پیدا نمی‌کنند با ناامیدی مجبور به ترک کتابخونه می‌شن.

گذشته از این؛ بعضی از دانشجویانی که تونستن دقایقی زودتر خودشون رو به صندلی‌های کتابخانه برسونن، روی صندلی‌هایی با "پشته شکسته" نشستن و نمی‌تونن به صندلی تکیه بدن. این موارد به سادگی از دید مسئولینی که برای بازرسی میآن، پوشیده می‌مونه چون با صندلی‌های خالی‌ای مواجه می‌شن که دانشجویانی قبلتر از حضور آن‌ها نتونسته‌ بودن بیشتر از یک ساعت روی اون بشینن و از درد کمر مجبور به ترک سالن مطالعه شدن. مضاف بر صندلی‌های خالی، میزهای بدون صندلی نیز باعث شده‌ که ازدحام دانشجویان نیز کمتر به چشم بیاد. درحال حاضر بیشتر از پنج صندلی کاملاً شکسته از طبقه‌ی دوم بدون جایگزینی خارج شده که خودش موجب ترافیک بیشتر لابی و پله‌های راهرو می‌شه‌. وقتی از دانشجویان مشغول به کار دانشجویی در سالن‌ها دلیل این عدم جایگزینی رو جویا شدم؛ بهم گفتن که به اونها هم اطلاع داده شده که فعلاً بودجه‌ای برای تعمیر صندلی‌ها نداریم. البته من حدس می‌زنم این جایگزین نشدن‌ها، بیشتر جنبه بهداشتی داره تا مالی که توی این ازدحام دانشجوهامون توی طبقه‌ی دوم، بتونن فاصله گذاری اجتماعی رو رعایت کنن. اینطوری هم بین میزها فضای خالی داریم و هم بچه‌ها بیشتر به سمت مطالعه توی طاقچه پنجره‌ها، راهرو و پله‌های کتابخونه میرن. به هر حال اینم مدلیه برای خودش..

چند روز پیش که یکی از همشهریای ترم بالاترم رو ساعت ۳ توی راهروی طبقه سوم دیدم، خوشحال بود، داشت روی پله‌ها و با لپ‌تاپش توی پایگاه‌ها و کتابخونه‌های آنلاین دانشگاه‌های مطرح دنیا سرچ می‌کرد. با آب و تاب زیادی از این می‌گفت که با اینکه ایرانیه و هویت ملیش تحریمه، خودش رو عراقی جا زده و درخواست داده برای پایگاه و از ضعف مالی و محدودیت‌های پرداختش هم براشون گفته و اون‌ها هم بهش دسترسی دادن تا از امکانات مجازی کتابخونه‌شون استفاده کنه.

می‌خواست برای سمیناری که پیش رو داره مطالبی رو جمع‌آوری کنه. براش آرزوی موفقیت کردم اما ... کِی "ایمیل گدایی به دست گرفتن" اینقدر خوشحالی داشت!  

از صمیم قلبم آرزو کردم که روزی رو ببینم که مثل دوره قبل از کرونا همه دانشجویان کتابخونه‌مون به میز و صندلی دسترسی داشته باشن. من خودم چند بار قربانی این راهروها شدم. اون روز دو تا ماسک زده بودم، ولی نه برای اینکه کرونا نگیرم، برای حفاظت از گرد و خاک پای هم‌دانشگاهی‌هام. خود سختی نوت برداری روی راه پله‌ها هم که بماند.

راستش لابی هم محیط مناسبی برای مطالعات انفرادی نیست و نمی‌شه از شلوغی و صداهای محیط چشم پوشی کرد. ولی به ناچار، از ساعت ۷ شب به بعد به سالن مطالعه که چه عرض کنم به محل منازعات و مباحثات بچه‌هایی که فردا امتحان دارن تبدیل می‌شه.

اوایل زمستان، یه شب که هوا کمی نمناک و بارونی بود، ساعت ۸:۱۵ شب رفتم بیرون که کمی خستگی مطالعه از سرم بپره، به قول ما کردا "سرما هم پشتم رو برده بود". آخه دیوار و زمین راهروی طبقات خیلی سردن.

بعد از چند دقیقه که برگشتم نگهبان کتابخونه اجازه ورود بهم نمی‌داد! تازگیا اعلام شده که کسی بعد از ساعت ۱۹ حق ورود به کتابخانه رو نداره! حتی اگر همون لحظه بیرون رفته باشه. من هم که کل لپ تاپ و کیفم روی پله‌های طبقه‌ی سوم بودن بدو بدو خودم رو به حراست ورودی دانشگاه رسوندم و علت این تصمیم رو جویا شدم. مسئول ورودی خیلی سربسته جواب می‌داد و آخرش هم متوجه اصل قضیه نشدم ولی چند حدس غیرمستند زدم.

به هرحال برای ما آزار دهنده است که تا زمانی که سرویس‌های خوابگاهمون برسن (امام علی ساعت ۲۰ و نواب ساعت ۲۱) حق خروج از کتابخونه رو نداشته باشیم. اگرچه مسئولین حراست و نگهبان‌ها هم سعی می‌کنن در تعامل با دانشجویان انعطاف نشون بدن اما محدودیت‌های اعلام شده رو نمیشه به آسونی دور زد.

همین هفته اول دی ماه بود که به صورت خودجوش اقدام به گردآوری امضا برای درخواستی کردیم که از مسئولین کتابخونه تقاضا شده بود که تا ساعت ۹ شب، طبقه دوم و ششم کتابخونه باز بمونه، و امیدواریم که به زودی تصمیمات لازم اجرایی بشن.

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.