سه‌شنبه ۹ آذر ۱۴۰۰ - ۱۱:۴۲

بابا آدم به روایت لیلی عاج

نمایش

 این روزها سالن چهارسو میزبان نمایش بابا آدم است که با کارگردانی لیلی عاج به روی صحنه رفته است . روزهای بعد از موج پنجم کرونا . با اینهمه این اجرا با استقبال خوبی از سوی تماشاچیان همراه شد.

مفداایران- این روزها سالن چهارسو میزبان نمایش بابا آدم است که با کارگردانی لیلی عاج به روی صحنه رفته است . روزهای بعد از موج پنجم کرونا . با اینهمه این اجرا با استقبال خوبی از سوی تماشاچیان همراه شد. روایتی سخت و نفس گیر از اردوگاه اشرف . با اینکه پرونده سازمان مجاهدین تقریبا بسته شده است و آنها به هزاران کیلومتر دورتر از مرزهای ایران گریخته اند اما آسیب شناسی اتفاقات بعد از انقلاب و مخصوصا در دوران جنگ و نابودی اردوگاه اشرف، به ما کمک می کند تا راهکارهای مناسبی برای رفع مشکلات ناشی از آن برای هموطنان پیدا کنیم . لیلی عاج کسی است که دریافت شخصی و تجربی خود را برای تماشاگر نقل می کند ، کسی که از نزدیک آنرا لمس کرده است ، در نزدیکترین فاصله با منطقه ی عملیاتی مرصاد . تجربه ای که سعی دارد نگاه موشکافانه ای به اتفاقها اردوگاه اشرف از زوایه های مختلف بیندازد. خانوده ای که دنبال  تنها فرزند پسر خود است . برادری که دنبال برادر بزرگتر است . خواهری که به دنبال خواهر دیگرش آمده است . مردی که به دنبال همسر خود روزگار می گذراند تا دوباره خانواده خود را شکل دهد . پسری که زاده ی اردوگاه اشرف است و پسری که اصالتا عراقی است و تنها بازمانده از یک خانواده شیعه ی عراقی است . او هیچ پناهی نداشته و تنها بوی خون او را به سرزمین کودکی رهنمون می کند ، سرزمینی که چیزی برای او باقی نگذاشته است . او سرچشمه امید و رویش است ، بازمانده شیعیانی که دولت صدام برای پاکسازی، آنها را به جوخه های مرگ سپردند . و اما دیگرانی که چیزی برای زندگی کردن می جویند و نیست . دیگرانی که نه راه پیش دارند و نه راه پس .

ایدئولوژی از هم پاشیده سازمان مجاهدین برای اثبات خود چاره ای به جز ویرانی هزاران خانواده نداشت ، چاره ای به جز جنگ و خون نداشت و محصولی که درو شد فقط بوی خون می داد و مرگ . مسیری بی بازگشت برای انسانهایی که هیچ حق انتخابی نداشتند . بسیاری از آنها ربوده شده بودند با یا بی اراده ، به دلایلی غیر از آنچه واقعا خود می خواستند . به تعبیر دیالوگهای نمایش "مردابی که انسانها را می بلعید" .

لیلی عاج مسیر سختی برای رساندن پیامی داشت که می توانست لبه ی تیغ شمشیر باشد ، زیرا انتخاب مسیر می توانست دلایل منطقی در خود داشته باشد . اما نه وقتیکه آغاز و پایان ماجرا معلوم است . این اجرا به زعم نگارنده اجرای قابل قبولی بود ، زیرا پیام مهم خود را با ساده ترین نماد ممکن در صحنه به تماشاچی رساند . بلندگوهایی که یک به یک پایین می آمدند و از صحنه گریزناپذیر جامعه حذف می شدند و این مساوی با مرگ ایدئولوژی اردوگاه اشرف بود . دیوارهای بلند رسانه ای که گوش ها را کر می کرد و صدای خانواده ها را خفه . خانواده هایی که به دنبال تکامل خود بودند به دنبال تکه ی گمشده وجودشان کیلومترها راه را آمده بودند بلکه علیرضا یا مرتضی یا همسرشان را پیدا کنند

گفتگوی من با کارگردان و آفریننده ی این اثر اینگونه شروع شد .

- متن بابا آدم متن سختی بود ، چون نقاط قرمز زیادی داشت ، چی شد بهش فکر کردین :

- من بچه گیلانغربم . یعنی پدر و مادرم توی یه شهر کوچک مرزی بودن . عملیات مرصاد که شده بود و منافقا که اومده بودن ، تو روستای اقامت پدربزرگم ، زمینای کشاورزیشو گرفته بودن و یه هفته پدربزرگ من گم شده بود ، یعنی نمی دونستیم مرده است یا زنده اس ، چون منافقا اومده بود تا بیمارستان امام خمینی و کلی آدم اونجا کشته بودن ، همه جا را گرفته بودن تا اسلام آباد . اون یک هفته هیچوقت از ذهن من پاک نشد . همیشه دل می خواست درمورد فروغ جاویدان یا مرصاد با اون حس کار کنم که یه کشاورز گم می شه . موبایل اینا هم نبود . خیلی اوضاع عجیب و غریبی بود  تا اینکه سپاه و اینا اومدن و اتفاقات دیگه افتاد . همیشه می خواستم اون یه هفته رو که پدر خانواده گم می شه رو بنویسم . بعد که دیدم یه فیلمی در اینباره ساخته شد ، هیجان ساختش از بین رفت . این موقعیتی که پدر و مادرا پای دیوارا ناله می کنن و جنگ بلندگوها یه اتفاق واقعیه . همیشه واسم مهم بوده که یه اثر وجه مستند داشته باشه . شاید با شیوه های تئاتر مستند تو آلمان و جاهای دیگه نباشه ولی این شیوه تئاتر مستند منه . اون اتفاق واقعیه رو می آرم و بعد براش قصه های دیگری می چینم . اون اتفاق واقعیه اگر بره روی صحنه ممکنه خیلی کشش نداشته باشه . این اتفاق واقعیه بود که پدرها و مادرها ماهها پای دیوار اشرف گریه کردن و بچه هاشون رو صدا کردن و خیلی بلاها سرشون اومد و همچنان یه سری از اینها عصبانی ان و الان دیگه نمی تونن برن آلبانی پای کمپ آلبانی بچه شون رو صدا کنن  . اون موقع که صدام سقوط کرده بود یه یکسالی خیلی می رفتن و به نظرم می شه کلی در مورد این پدرها و مادرها که هیچ دخالتی در ایدئولوژی بچه شون نداشتن نوشت . مثلا طرف کشاورز یا قصابه . اینا اینور دیگه شانی ندارن در واقع از اینجا روند و از همه جا مونده هستن . در صورتی که اونا هم آدمن ، مثلا قاتل هم باشه براش بچه شه و فرزندشه می خواد ببینه که زنده اس یا مرده . توی کار تحقیقاتی که انجام می دادم یه مامور صلیب سرخ می گفت من برای ابوقریب نامه بردم ولی تو اشرف نمی تونستم نامه ببرم تا ارتباط انسانی برقرار بشه . می خوام بگم اینقدر نفوذ ناپذیر بودن . برای من داخل اشرف خیلی مهم نبود چون موقعیت پدر و مادرها برای من جذاب بود .

- سوال دوم من این است یکی از اون عناصری که واسه من خیلی جالب بود ، استفاده از بلندگوها بود ( به تعبیر لیلی عاج : جنگ بلندگوها ) و دیواری که با بلندگوها ساخته شده بود و دیوار فیزیکی مثل دیوار برلین نبود و این دیوار در طی اجرا کم کم در حال فرو ریختن بود و به شکلی می شد که دیگه صداش به جایی نرسه . در این مورد بگید .

- الان اشرف تبدیل به یه بیمارستان شده . در واقع می خوام بگم یه ایدئولوژی انحرافی چگونه از بین می ره . خودش فکر می کنه که صدایی داره اما واقعا صدایی نداره

- سوال سوم : از مشکلات تو زمان کرونا که توی تمرینات براتون اتفاق افتاد ، از اونا برامون بگید .

- می دونید هی اینکه قطع کنیم و وصل بشیم و هی بیاییم و چند پاره بشی سخت بود . بازیگری داشتم برای دوتا از نقشها مشکلاتی براشون پیش آمد و دیگه نیامدن ، چون کرونا گرفت با وجود دوتا بچه کوچیک . این واقعا شامل همه می شه ولی کرونا فقط استرس منو دو برابر می کرد . هی دائم می گفتم ماسکتو بزن .. اونجا واینیسا .. اینا استرس من چند برابر می کرد . و یکی از  دندونام هم خراب شد و انگار با هر پروسه و هر تئاتر دندونام از بین می رفتن . تقریبا ته هر اجرایی یکی از دندونام رو ز دست می دم . یعنی اندک پولی اگه گیرم بیاد باید خرج دندونام بکنم .

- سوال چهارم : بسته حمایتی یا چیزی براتون در نظر گرفتن یا نه ؟

- فکر می کنم به تعداد بلیطایی که بفروشیم قراره حمایت بکنن . در همین حد می دونم جزئیاتش رو نمی دونم . من هم شنیدم

و در انتها حرف آخرتون

- یه عالمه از آدمها از ترکیه و دبی دزدیه شدن  و یهو دیدن که تو بغداد هستن و راه برگشت هم نداشتن . من بیشتر به دنبال یه قصه انسانی بودم . من قصه هایی که تو آپارتمان بشه رو خیلی دوست ندارم . همینکه تماشاچی می آد خدا رو شکر می کنم . من حتی خودمو برای برخوردها بدتر از اینهایی که تو اینستاگرام بهم گفتن هم آماده کرده بودم . / علی خوش گفتار /

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.