یکشنبه ۴ مهر ۱۴۰۰ - ۰۱:۳۵

برگزیدگان جشنواره خاطره‌نویسی عهدجانانه؛

لنگه کفشی در بیابان

ماسک

«لنگه کفشی در بیابان» نوشته‌ای از پوریا اسکندرزاده از دانشگاه علامه طبرسی است که در نخستین جشنواره کشوری "خاطره‌نویسی عهد جانانه" حضور پیدا کرد و موفق به کسب رتبه برتر در بخش «سایر آثار» شد.

به گزارش مفدا، جشنواره کشوری "خاطره نویسی عهد جانانه" با حمایت معاونت فرهنگی و دانشجویی وزارت بهداشت و به همت دانشگاه علوم پزشکی اهواز در محورهای پنجگانه "خاطرات کادر درمان در مراکز درمانی و بهداشتی"، "خاطرات دانشجویان از فعالیت‌های فرهنگی و جهادی"، "خاطرات دانشجویان در خط مقدم مقابله با کرونا"، "خاطرات کارکنان و دانشجویان نظام سلامت در دوران بیماری" و "خاطرات خانواده کادر درمان در دوران شیوع بیماری" برگزار شد.

«لنگه کفشی در بیابان»

من دانشجوی ترم اول، ورودی بهمن هستم اگر چه یک سال و خورده ای دیرتر از بقیه آمدم عوضش با عزم راسخ آمدم تا مدارک عالیه را یکی پس از دیگری درو کنم و روز به روز بر آپشن‌ها...منظورم همان کمالاتم است... بیفزایم.

از شما چه پنهان، من حالا حالا تصمیم به ادامۀ تحصیل نداشتم ولی از وقتی که فهمیدم تمام کیس‌های ازدواجی در فامیل دارند بدون توجه به کمالات من یک به یک شوهر می کنند و من هم کم کم دارم پیر پسر می شوم و وقتی دیدم تمام تلاشهای شبانه‌ام در فضای مجازی و تلاش های روزانه‌ام در بازار کار، برای پیدا کردن نیمۀ گمشده‌ام به نتیجه نرسید، تصمیم گرفتم وارد دانشگاه بشوم تا شاید علاوه بر بالا بردن سطح سواد و فرهنگ و معلومات و این‌ها، بلکه خدا نظر لطفی هم به من عزب کرد و از طریق رد و بدل کردن جزوه ای چیزی یا تنه زدن در راهرو و پخش شدن جزوه‌ها روی زمین کسی عاشقم شد و من هم رفتم قاطی مرغ‌ها. حتی با اعتماد به سقفی که داشتم، بسیار امیدوار بودم که یکی از آن استادهای با حال و مجرد خانم البته به شرطی که خیلی سن اش بالا نباشد، عاشقم بشود. اما نمی‌دانم چه گناهی به درگاه خدا مرتکب شده بودم که همین که پای من به دانشگاه باز شد، پای واماندۀ جناب کرونا هم به ایران باز شد و هنوز محض نمونه یک کلاس هم برگزار نشده بود که همگی صاف رفتیم توی قرنطینه. حداقل نشد محض دلخوشی یک کارت دانشجویی بدهند دستمان که با آن پز بدهیم دانشجو هستیم و تمام دستاورد من از این ترم و آن همه هزینه، شد یک شمارۀ دانشجویی چند رقمی و کلی

من امیدوارانه همچنان منتظر برگزاری کلاس ها بودم و حتی دسته گل خواستگاری و کت و شلوارم را هم سفارش داده بودم اما وقتی یک هفته تعطیلی شد دو هفته و دو هفته شد چهار هفته، دوزاری ام افتاد که جناب کرونا از آن ویروس پرروها هستند و حالا حالا ها تشریف نحسشان را دارند و از دانشگاه ها هم آبی برای من گرم نمی شود و باید دست بجنبانم و تا همان چند کیس باقی مانده هم از دستم نپریده، یک فکر اساسی برای تهیۀ همسر بکنم و این طور شد که طی یک اقدام انتحاری، چشمم را به روی قرنطینه و کرونا بستم، جانم را کف دستم گرفتم و شال و کلاه...نه...ماسک و دستکش کردم و در جستجوی نیمۀ گمشده ام، راه افتادم توی خیابان ها اما با وجودیکه از جانم گذشته بودم، باز هم تیرم به خطا رفت.اصلاً نمی دانم این روزها چه به روز این مردم آمده؟یک جوری حرف گوش کن و مطیع وزارت بهداشت شده اند انگار اصلاً ایرانی نیستند! قبلاً ها این طور نبود که! این هم شانس من است دیگر. وگرنه ازکی تا حالا مردم ما عادت داشتند توصیه های مسئولین را اینقدر جدی بگیرند؟حالا خودتان جدی گفتید، چه کار این دخترهای طفل معصوم  دارید آخر که مثل گیسو کمند در قلعه هایتان زندانی اشان کرده اید. لااقل اجازه بدهید دری پنجره ای چیزی باز کنند و شاهزادۀ از جان گذشته شان را ببینند که برای پیدا کردنشان چه ها که نمی کند!

جانم برایتان بگوید با وجودی که ساعت ها چشمانم مثل یک رادار فوق پیشرفته، وجب به وجب شهر و تمام کوچه ها و خیابان ها را رصد کرد، تا شعاع ده کیلومتری، تهران پاکِ پاک بود و هیچ جنبندۀ مؤنثی به چشمم نخورد که نخورد. اصلاً انگار تخم دختر جماعت را ملخ خورده بود! وقتی همۀ شهر را متر کردم و از پیدا کردن همسر نا امید شدم، تصمیم گرفتم حالا که حسابی کرونایی مالی شده ام، لااقل یک چیزی برای خانه بخرم. زنگ زدم به مادر و او هم از خدا خواسته لیستی بلند بالا به اندازۀ مایحتاج خانه تا سال ۱۴۰۰ برایم در پیام رسان داخلی فرستاد که البته ادمین های پیام رسان داخلی لطف کردند و چند تایی اش را خط زدند و گفتند هنوز در خانه به مقدار فراوان داریم و حتی محض اطمینان موجودی حساب و رمز کارتم را هم در پی وی به من یادآوری کردند تا خدای نکرده هنگام کشیدن کارت مشکلی برایم پیش نیاید. یادم باشد حتماً برای عروسی دعوتشان کنم. چه انسان های شریفی!!!

در صدر لیست مادر، یک کارتن دستکش و حدود صد تایی هم ماسک بود و البته مقدار قابل توجهی الکل. برای انجام خرده فرمایشات مادر، به اولین داروخانۀ سر راهم رفتم و چون شانسی یکی از نسخه پیچ ها رفیق جینگ دوران سربازی ام از آب درآمد و برایم پارتی بازی کرد، توانستم چند بسته ماسک و یک کارتن دستکش بخرم. الکل هم چندتایی در قفسه هایشان بود اما ندادند و گفتند برو دیگر پر رو نشو بچه! در داروخانۀ بعدی حتی یک عدد ماسک و دستکش هم گیرم نیامد. در داروخانۀ سوم، وقتی با وجود تعداد زیادی ماسک و دستکش در قفسه ها، باز هم گفتند نداریم، خونم به جوش آمد و خواستم داد و فریاد کنم و بزن بهادر بازی دربیاورم که یکی از آن پشت مشت ها بیرون آمد قد غول چراغ جادو و چنان فتیله ام را پیچید که تا داروخانۀ بعدی سینه خیز رفتم. افتان و خیزان به داروخانۀ چهارم رسیدم و پشت سر یک خانم در صف دستکش و ماسک ایستادم. با شنیدن صدای ملیح او، بلافاصله سنسورهای همسریابی ام فعال شدند و به سرعت به این نتیجه رسیدم که به هیچ وجه من الوجوه نباید این مورد را از دست بدهم و با وجودی که صدا و تصویر زیاد با هم مچ نبودند اما همان یک لنگه کفش هم در این بیابان کرونا زده غنیمت بود. دختر جوان داشت برای خرید یک ماسک برای پدر پیرش التماس می کرد و صدایش چنان سوزی داشت که اشک از چشمهایم روان شده بود. دختر بیچاره به هر دری زد تا دل داروخانه چی ها را به رحم بیاورد اما موفق نشد و دست از پا درازتر از داروخانه بیرون رفت.من هم فوراً مثل کِش به دنبالش رفتم و صدایش زدم. دختر با تعجب نگاهم کرد و گفت: «با من کاری داشتید؟» لبخندی یک وری و دخترکش بر چهره نشاندم و صدایم را آلن دلونی کردم و گفتم: «من حرفهاتون رو توی داروخونه شنیدم.» بعد جلوی پایش زانو زدم و کارتن دستکش ها و ماسک را جلویش گرفتم و با عشق گفتم: «بفرمایید هر چند تا که لازم دارید بردارید. پدر شما هم عین پدرخانم خودم.» دخترک که با دیدن پررویی ام چند تا فحش پدر و مادر دار تا نوک زبانش بالا آمده بود، تا دستکش و ماسک ها را دید، ناباورانه  فحش ها را درسته قورت داد و به جایشان لبخندی بر لب نشاند و جلو آمد و با خجالت یک جفت دستکش و یک عدد ماسک برداشت و گفت: «چقدر خوشحالم که می بینم انسانیت در این مملکت هنوز نمرده. واقعاً آدم هایی مثل شما تو این شرایط بحرانی مثل جواهر می مونند.»

نمی دانم انسانیت که بود که از نمردنش اینقدر خوشحال شده بود. شاید فامیل شان بوده! هر که بوده، خدا کند حالا حالا ها عمرش به دنیا باشد و موجبات مسرات خاطر همسر آیندۀ مرا فراهم آورد. با خود گفتم: «یعنی به من گفت جواهر؟! » نه بابا؟! خدا را شکر یک نفر بالاخره الماس کوه نور پنهان شده در وجود مرا کشف کرد! من که نیشم تا ناکجا آباد باز شده بود و انگار که بلۀ سر عقد را از او گرفته باشم، با خوشحالی گفتم: «نفرمایید خانم. بزرگی که الان اسمش یادم نیست فرموده بنی آدم اعضای یک پیکرند. اصلاً همۀ این ماسک و دستکش ها مال شما. من چند تا کارتن دیگه توی خونه دارم.» دخترک با ناباوری نگاهم کرد و پرسید: «چند تا کارتن دیگه تو خونه دارید؟» با سر گفتم بله و هنوز کلمۀ بله در دهانم منعقد نشده بود که دخترک، دستکش و ماسک را چنان توی صورتم کوبید که تمام اجدادم مقابل چشمانم به رقص و پایکوبی در آمدند. او داد زد و گفت: «اینها رو بگیر آقا. من از شما چیزی نمی خوام. من رو باش که چه فکرهایی دربارۀ شما کردم. همین شماها هستید که با احتکار کردن و خرید بیش از نیازتون، امثال ما رو توی تنگنا می ذارید.»

دخترک به من پشت کرد و رفت و من حس کردم در همان لحظه دنیا به من پشت کرد و الان است که دچار شکست عشقی بشوم. نیمۀ پیدا شده ام خرامان خرامان داشت می رفت تا دوباره گم و گور شود و من نمی دانستم چه گلی باید به سرم بگیرم. توی فیلم ها دیده بودم که معمولاً در این جور موارد گیتار زدن و خواندن یک ترانۀ عاشقانه جواب می دهد اما از آنجا که من نه گیتار دارم و نه بلدم ترانه بخوانم،کار را سپردم دست پینوکیوی درونم. پینوکیوی درونم فوراً شروع به تولید چند تا چاخان نان و آبدار کرد. به محض تولید چاخان ها، دویدم و جلوی دختر را گرفتم و گفتم: «سوء تفاهم شده خانم محترم. احتکار چیه؟ اصلاً به قیافۀ من میاد این کارها؟ من چند تا کارتن ماسک و دستکش خریدم تا بین افراد نیازمند توزیع کنم. بهتون نگفتم که خدای نکرده ریا نشه.»دخترک با شنیدن این حرف ها با سوء ظن نگاهم کرد و گفت: «راستش به قیافه تون که خیلی هم میاد این کارها اما اگه واقعاً این طوره، من معذرت می خوام. خدا خیرتون بده که به فکر مردم هستید.» گفتم: «پس اون حرفهایی که اول زدید ... انسانیت و جواهر و اینا ... سر جاشه دیگه ؟» دختر پشت چشمی نازک کرد و گفت: «من هنوز فکرهام رو نکردم. بعدش هم، هر چی بابام بگه!!!» ظاهراً من هم برای او حکم همان لنگه کفش در بیابان را داشتم!

خلاصه که دردسرتان ندهم، به خاطر راست شدن دروغم، تا به امروز بالغ بر نصف شهریۀ ترم آیندۀ دانشگاهم را صرف خرید ماسک و دستکش و الکل کرده‌ام و زیر نظر مستقیم و چشم های تیزبین همان خانم محترم که فکر می کنم نسبت خیلی نزدیکی با مراقبین امتحانات دارد، بین اقشار کم درآمد جامعه توزیع نموده ام. با وجود همۀ این جان فشانی ها، ایشان هنوز هم در همان مرحلۀ فکر کردن به سر می برند و تمایلی  هم برای صعود به مرحلۀ خواستگاری از خود نشان نمی دهند. اگر چه من هنوز موفق به یافتن همسر گمشده ام نشده ام اما جای بسی خوشحالی است که در این میان یک توفیق اجباری نصیب من شد و توانستم  به سهم خودم، یاری رسان عده ای از مردم شهرم در این شرایط حساس و بحرانی باشم. پول شهریه ام هم فدای سر مردم عزیز کشورم. آن ها از کرونا در امان باشند، من همۀ درآمدم را صرف خرید ماسک و الکل می کنم و دو دستی و بدون هیچ چشم داشتی تقدیم شان می کنم. تازه از قدیم گفته اند پول شهریۀ دانشجو را خدا جور می کند. خدا جانم! حالا شهریه را جور نکردی هم فدای سرت، دست این کرونا را بگیر ببر یک جایی توی کهکشان هایت گم و گورش کن یا یک سیارۀ دیگر را نشانش بده دست از سر سیارۀ خاکی و بی زبان ما بردارد فدای تو بشم من!

و حرف آخر اینکه امیدوارم کرونا زودتر تشریفش را ببرد و ما پیروزمندانه به دانشگاه ها برگردیم و همان روش های قدیمی همسریابی را که کم خرج‌تر و به صرفه‌تر است اعمال کنیم. این مدل دل بردن، ظاهراً بار اقتصادی زیادی به همراه دارد که اگر ادامه دار شود، بی‌گمان کمر دانشجویان مفلسی چون مرا خواهد شکست. تا جایی که به زودی همان املت با رُب هم گیرمان نخواهد آمد.

یا حق...

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.