دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰ - ۱۰:۰۰

برگزیدگان جشنواره خاطره‌نویسی عهدجانانه؛

حالا چه فرشته سفید پوش، چه ناقل صدایم بزنند فرقی نمی‌کند

مراقبت2

«هفتم اسفند» نوشته‌ای از احسان نظری از پرسنل اورژانس تهران پایگاه ۴۲۴ شمس آباد است که در نخستین جشنواره کشوری "خاطره‌نویسی عهد جانانه" حضور پیدا کرد و موفق به کسب رتبه برتر در بخش «اساتید» شد.

به گزارش مفدا بیرجند، جشنواره کشوری "خاطره نویسی عهد جانانه" با حمایت معاونت فرهنگی و دانشجویی وزارت بهداشت و به همت دانشگاه علوم پزشکی اهواز در محورهای پنجگانه "خاطرات کادر درمان در مراکز درمانی و بهداشتی"، "خاطرات دانشجویان از فعالیت‌های فرهنگی و جهادی"، "خاطرات دانشجویان در خط مقدم مقابله با کرونا"، "خاطرات کارکنان و دانشجویان نظام سلامت در دوران بیماری" و "خاطرات خانواده کادر درمان در دوران شیوع بیماری" برگزار شد.

«هفتم اسفند»

به خودم قول داده بودم هفتم اسفند شد بار و بندیل جمع کنم یک هفته با فراغت خیال از تهران دل بکنم و به خانه بروم .آخرین باری که مادرم را دیده بودم شب یلدا بود .از بهمن ماه به مسئول منطقه می گفتم : مخلصتم یادت نره ما رو یه هفته آف کنی!

هر روز این جمله را می‌گفتم طوری که وقتی مرا می‌دید می‌گفت: چشم آقا احسان ...به روی چشم؛ هفت اسفند به مدت هفت روز. دیگه چی ؟ و  می‌گفتم  چاکرتیم .

اما شانس و اقبال با ما یار نبود. شیفت‌های کرونایی شروع شد. ماموریت‌های اورژانس تهران زیاد و زیادتر شد. خستگی زیاد روحیه‌ی بچه‌ها را خراب نمی‌کرد اما اینکه مجبور بودیم جای همکار کرونایی خود شیفت دهیم قلبمان را می‌شکست. روز هفت اسفند مسئول  پایگاه اورژانسی که در آن شیفت می‌دادم صدایم و زد گفت: چرا تو نرفتی شهرستان ! آفی پسر ... جای کی شیفت اومدی !

واقعا چرا به شهرستان نرفتم ؟ این چه سوال بی‌منطقی بود که پرسید. بعد از این همه دوری از خانه و عزیرانم حالا ویروس شاخدار برایشان سوغات می‌بردم!!  خانواده‌ای که منتظر دیدن من هستن به کنار ...همکارانم را چطور تنها می‌گذاشتم !

 یاد سربازی و حرف‌های فرمانده می‌افتادم، همیشه می‌گفت: شما یک تیمید مواظب هم باشید یکی زمین بخورد همه باید کلاغ پر بروند.

 قرنطینه شروع شده بود. اما من از تلویزیون تصاویر ماشین‌هایی را می‌دیدم که راهی شهرستان‌ها هستن ... دلم می‌خواست دست تک تک راننده‌ها را بگیرم با خودم به ماموریت ببرم. تا بفهمند موضوع جدیست!

 روزها را در تهران  با یک روپوش و کلاه پلاستیکی  به شب رساندن درست مثل این است که  خودت را در سُنا حبس کنی ... کادر درمان روحیه‌ی بالایی دارند حتی اگر خصلت را نداشته باشند با حضور در بالین بیماران این اخلاق را کسب می‌کنند که صبور باشند. تحمل روپوش‌های سفید وقتی مردمی را می‌دیدم که در تلوزیون به ما فرشته‌های سفید پوش می‌گفتند راحت‌تر می‌شد.

شیفت آن روز تحویل همکار بعدی که دادم  در راه رسیدن به خانه؛ به سوپر مارکتی که در مسیر بود رفتم سلام کردم و در یخچال را باز کردم تا آب معدنی بردارم که یکباره پسر صاحب مغازه گفت: تو پرستار ماشین ۱۱۵ هستی ؟

خیلی ریلکس همزمان که در یخچال را می‌بستم گفتم : بله.

یکهو از پشت میز بیرون امد و با عصبانیت گفت: برو بیرون ...یالله بیرون. ناقلِ عوضی. 

دروغ گفته‌ام اگر بگویم ناراحت نشدم. راستش دلم شکست! فرشته سلامت کجا. ناقل مریضی کجا .

به خانه رسیدم و سعی کردم اصلا راجع به آن موضوع فکر نکنم. خودم را مشغول کردم و تلویزیون را هم اصلا روشن نکردم. انگار قهر کرده بودم با تلویزیون.

فردا به شیفت رفتم تا دم غروب ماموریت پشت ماموریت... شب که شد می‌خواستم شام بخورم که دوباره آژیر ماموریت خورد. آدرس دقیقا محله‌ای بود که خودم ساکن بودم. سریع خودمان را رساندیم  گویا سکته قلبی کرده بود در که باز شد یک جوان گریان در حالی ک بر سر می‌زد دستم را گرفت و فریاد می‌زد بابام ! تو رو خدا بابام از دست رفت کمک کنید. تا رسیدیم  من و همکارم مریض را آماده کردیم و بیمارستان رساندیم خدا را شکر نیازی به اقدامات تهاجمی نداشت و درد قفسه سینه با دارو تسکین پیدا کرد. داشتم نامه تحویل مریض را به اورژانس بیمارستان می‌دادم که یک نفر دستم را کشید که ببوسد!

دقت کردم دیدم  پسر سوپر مارکتی محله است !!! گریه می‌کرد و می‌گفت ببخشید داداش.

متوجه منظورش نشدم تا اینکه گفت بابام رو نجات دادی. من خودم بخاطر این مرض کوفتی ِ کرونا ترسیدم برم بغلش کنم با ماشین بیارمش بیمارستان؛ اما تو ...من شرمندتم داداش. مغازه متعلق به خودته. ببخش من امروز تندی کردم.

گفتم انجام وظیفه کردم برادر. تن شما و خانواده سلامت باشه . این چه حرفیه ما مخلصیم. من باید برم یاعلی.

نشستم توی آمبولانس. آه خدای من ... دنیا به این کوچکی و تو به این بزرگی نمی‌خواهم فکر کنم خدا خواست آن جوان را امتحان کند ...‌نه ! خدا می‌خواست به من بفهماند که دنیا خیلی کوچک است احسان ...

خدا را شکر می‌کنم من همان ابتدا پسرک را نشناختم که اخم کنم یا با ناراحتی پدرش را پرستاری کنم. حالا چه فرشته سفید پوش چه ناقل صدایم بزنند فرقی نمی‌کند. آن‌ها آنچه می‌گویند از دهانشان بیرون می‌آید و من آنچه انجام می‌دهم از قلبم.

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.