شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۰ - ۱۵:۰۷

برگزیدگان جشنواره سیمرغ؛

بیست و یک سالگی

برگزیده

«بیست و یک سالگی» داستان کوتاهی به قلم زهرا سلیمانی، کارشناسی مدیریت خدمات بهداشتی درمانی از دانشگاه علوم پزشکی بم است که در دوره «دهم» جشنواره بین‌المللی سیمرغ در بخش «فرهنگ سلامت» حضور پیدا کرد و موفق به کسب رتبه برتر شد.

به گزارش مفدا تهران، یازدهمین جشنواره بین‌المللی «سیمرغ» با شعار «هرخانه، یک پایگاه سلامت» و با هدف گسترش و ترویج فرهنگ اسلامی-ایرانی و ترویج فرهنگ سلامت با بهره‌مندی از ابزار هنر و شناسایی و رشد استعدادهای فرهنگی و هنری دانشجویان و نخبگان جامعه در ماه‌های آتی برگزار می‌شود و علاقه‌مندان می‌توانند در پنج بخش تئاتر،‌ فیلم، ادبی، ‌هنرهای تجسمی و موسیقی در این جشنواره شرکت کنند و محدودیتی برای شرکت متقاضیان در رشته‌های مختلف وجود نداشته و عموم علاقه‌مندان می‌توانند در این جشنواره شرکت نمایند.

جشنواره فرهنگی هنری سیمرغ یک جشنواره بین‌المللی است که ده دوره از برگزاری آن می‌گذرد. این جشنواره با میزبانی وزارت بهداشت برگزار می‌شود و در کنار بخش اصلی ویژه دانشجویان علوم پزشکی کارمندان و اساتید علوم پزشکی و سایر علاقمندان و هنرمندان می‌توانند در این جشنواره حضور پیدا کنند.

استقبال از این جشنواره هر سال نسبت به سال گذشته افزایش داشته است. در سال‌های گذشته از کشورهایی از جمله آمریکا،  آلمان، روسیه، افغانستان، تاجیکستان و ترکیه و سایر کشورها در این جشنواره شرکت کرده‌اند.

در اینجا داستان«بیست و یک سالگی» به قلمزهرا سلیمانی، کارشناسی مدیریت خدمات بهداشتی درمانی از دانشگاه علوم پزشکی بم  را باهم می‌خوانیم: 

«بیست و یک سالگی»

چشم­‌هایش بسته بود ولی از شدت درد مدام تکان می‌­خورد. دست‌­هایش را به تخت بستم و نگاهش کردم. دخترِ ۲۱ ساله‌­ی زیبایی بود، ابروهای مشکی پیوسته‌­ای داشت، بینی کوچک و گونه­‌هایی که به خوبی نمایان بود. می­‌گفتند در مسیر اصفهان به بم تصادف کرده و پس از برخورد ضربه‌­ی شدیدی به سرش به کُما رفته ­بود.

خیلی خسته‌تر از آن بودم که دوباره بنشینم و ماجرای دو روز خانه نیامدنِ حمید را برای خودم بالا و پایین کنم؛ تقصیر خودم بود، بدجوری روی اعصابش رفته­‌بودم. حسرت توی نگاهش را وقتی شال­گردن می­‌انداخت گردن خواهرزاده­اش می­دیدم و می‌­سوختم. دل­ ضعفه‌­اش برای خنده‌­های یک بچه، چنگ می­زد به قلبم. ناراحتش بودم، او اما پای عشق دوران دانشجویی‌­اش مانده­ بود و من آن شب به تمام عاشقی­اش توهین کرده ­بودم. گفته­ بودم برود سراغ دیگری؛ از من آبی برایش گرم نمی­‌شود.

لعنت به شیفت شب، به این بخش مراقبت‌های به اصطلاح ویژه‌ی بی رحم، دو روز تمام از غصه چشم روی هم نگذاشته ­بودم و حالا باید به زور قهوه و هزار کوفت و زهرمار دیگر، خودم را بیدار نگه­ می­داشتم.

خانواده‌­ی دختر هنوز نرسیده­‌بودند، دفترچه خاطراتش را که بین وسایل همراهش بود برداشتم. بهانه‌­ای برای بیدار ماندنم، برای پشتِ سر گذاشتن زمان، برای دور شدن از این همه فکر­های بی­درمان و شاید حتی برای فرار از خودم ...

**

_ از دوران دلتنگی می­نویسم، از اشک های فروخفته‌­ی منتظر فرصت، از صدای کشیده­ شدن چرخ چمدانی در خیابان­‌های غربت و نگاه­هایی که به سمت تو می‌­چرخند. از همان غروب غم‌­انگیز ساعت ۱۷:۳۰؛ یا سرمای استخوان­سوزِ کنارِ میدانِ بیرونِ شهر وقتی هنوز تاریکیِ قبل از گرگ­ و­میش بیداد می‌­کند. از تمام این­ها، از تمام حسرت­ها، از تمامِ نشدن­‌هایی که روی سینه‌­ات سنگینی می­‌کنند، از درختان اکالیپتوس سر به فلک کشیده­‌ی این شهر که به هرگوشه می­نگری، قد علم کرده‌­اند، از سبزیِ رنگ­ و رو رفته­ی برگ‌­هایشان، در غربت انگار همه­ چیز کم‌رنگ­تر است.

از فاصله­‌ی چهار ساعتی با مرز افغانستان باید نوشت یا از بیابان­هایی پر از ماسه­های داغ که فرسنگ­ها فاصله رقم زده‌­اند؟

یک نفر در مشرق و صد نفر در مغرب، تمام زندگی در مغرب، هجوم دلتنگی در مشرق و عشق در مغرب؛ کاش حداقل یک نفر نقشه را تا می­زد تا در هم می­‌پیچیدند این جاده­‌های بی­‌نهایت.....

می­نویسم تا یک روز به خاطر بیاورم لحظه لحظه­‌هایشان را...

می­نویسم از لرزش صندلی­‌های اتوبوسی که بی‌­پروا می­شکافد هوا را و به پیش می­رود، از سردی رستوران­‌های بین­‌راهی، از صدای به هم خوردن دندان­ها از فرط ناجوانمردی هوا، از نگاه­‌های هیز مزدان هرزه­ای که انگار جرعه­ای غیرت در وجودشان نیست، از بوی سردردآور سیگار­هایی که پُک به پُک به انتها می­رسند و بعد آخرین نفس­های خود را می­کشند، زیر پاهای سنگین مردان گاه لاغر و نحیف و گاه با شکم‌­های برآمده و سبیل کلفت،

و جان می‌­سپارند....

چه تشییع ناگواری!

از ایست­های بازرسیِ مداوم، از اتاقک کوچکی که در آن مچاله می­‌شوی تا سگ­های وحشی هم انجام وظیفه کنند، از تابلو­های سبزرنگ بین مسیر و از صندلی­های نامهربانی که مهره­‌های کمرت را به تمسخر گرفته‌­اند.

(از صدای وحشتناک کشیده شدن لاستیک­‌های اتوبوس روی آسفالت سرد جاده، از صدای برخورد، از ردّ خونِ پاشیده شده روی شیشه­‌ها، از صدای لِه شدن استخوان و از منی که دیگر هیچ نفهمیدم).

***

جای چهار، پنج جمله‌­ی آخری در دفترش خالی بود....

معلوم نبود زنده میماند یا نه، چشم‌­هایم از شدت خواب بسته می­شد و سرم مدام پایین می‌­افتاد. بدهکاری­‌هایی که بالا آورده بودیم، سرِ بی­فکری­های حمید، مجبورم می­کرد شیفت شب بردارم.

موقع دریافت دارویش بود، قبل از رفتن سراغ دختر، به حمید زنگ زدم، میدانستم بیدار است اما جواب نداد.

لعنت به تو حمید که حتی فرصت معذرتخواهی هم به آدم نمی­دهی.

سرنگ را پر کردم و شروع کردم به تزریق؛

ناگهان صدای جیغ دستگاه بالای سرش بلند شد!

چشمانم باز شد، یک لحظه قلبم فرو ریخت، تازه به خودم آمدم، تازه فهمیده ­بودم چه گندی زده‌­ام....

حرف‌های سمیرا قبل از رفتنش برای استراحت در گوشم زنگ می­زد که با خنده می­گفت:

" پتاسیم کلراید رو بزن توی سرمش، وریدی نزنی بدبختمون کنی"

فقط این جملات بود که بی­‌وقفه در سرم پرسه می­زد.

جانِ پاهایم رفته­بود، بیچاره شده­‌بودم، تا چند لحظه حتی نمیتوانستم تکان بخورم، ایست قلبی داده بود ....

دخترِ ۲۱ ساله ی روی تخت ایست قلبی داده بود و من خیره و مات نگاه میکردم.

هرچه توان داشتم درون دستهای بی جانم ریختم و شروع کردم به وارد کردنِ فشارهای مداوم روی قفسه ی سینه اش.

نمی شد .... هیچ قدرتی برایم باقی نمانده بود، یک نفر باید خودم را احیا میکرد!

تیم احیا هنوز نرسیده بود! هنوز من بودم و یک دختر ۲۱ ساله و عزرائیلی که بالای سرش منتظر ایستاده بود تا ببیند نجاتش میدهم یا نه.

چرا این قدر دیر کرده بودند؟ اگر می­مُرد ......؟

صدای دویدن چندنفر در راهرو به گوشم رسید؛ همه ریخته بودند وسط اتاق برای زنده کردنِ دختری که تقریبا مرده بود...

داشتم از استرس بالا می آوردم، تهوع شدیدی داشتم، چشم دوخته بودم به مانیتور!

آخرین شوک، حسرتِ بردنِ دختر را به دل عزرائیل گذاشت!

برگشت .......

ولی در تمام این مدت، خون به مغزش نرسیده بود، تک تک سلول­های مغزش مرده بودند و همین باعث می­شد که از حالت اغما به مرگ مغزی برسد، شاید هم رسیده بود.

سمیرا محکم به شانه‌­هایم می­زد:

" با توام، چیکار کردی؟ مگه بهت نگفتم حواست باشه دیوونه؟ میفهمی چیکار کردی؟ دختره داره می­میره، شایدم مرده، بیا برو، بیا برو یه آبی به سر و صورتت بزن، داری پس میفتی"

نگاه­‌های سنگین همه را روی خودم حس می­کردم.

سطح هوشیاری اش فقط کمی از پایین ترین حالت ممکن بهتر بود.

یعنی عملا داشت با مرگ دست و پنجه نرم می­کرد. فقط خدا باید به دادم می­رسید...

فردا صبح زود خانواده­اش رسیدند، مادر بیچاره اش را گریه امان نمی­داد. با اینکه تا به حال ندیده بودمش اما با دیدن تار­های سفید روی شقیقه­اش، حس می­کردم یک شبه پیر شده.

حالم از خودم به هم می­خورد. اگر خانواده­اش می­فهمیدند چه کرده­ام، نمی­‌ایستادند نگاهم کنند تا دختر ۲۱ ساله­شان را به کشتن بدهم و آب هم در دلم تکان نخورد.

ده روز گذشت....

سطح هوشیاری­اش بالاتر نیامده­بود. خانواده اش مدام اصرار می­کردند که باید او را به یک بیمارستان بهتر ببرند؛ بحث بالا گرفته بود....

دکتر بیشتر از این تحمل نکرد؛ یکدفعه آب پاکی را روی دستشان ریخت و گفت:

" ببینید خانوم محترم، گفتن این حرف برای منم واقعا سخته اما بیمارستانای بهتر مُرده قبول نمی­کنن، دختر شما عملا مرده و صرفا بوسیله­ی دستگاه داره نفس میکشه. برای انتقال به یه بیمارستان دیگه، سطح هوشیاری باید حداقل به ۷ برسه".

این را که شنیدم، زانوهایم سست شد، دستم را به دیوار بند کردم که مبادا بیفتم.

نگاه های مادرش از اتاق بیرونم میکرد ، نمی­توانستم بمانم، با عجله بیرون زدم.

می­گفتند بدنش سرد شده، چند دقیقه بعد سمیرا وارمر را برداشت و به سمت اتاقش رفت، باید کمی گرمش می­کرد. موقع روشن کردن وارمر، یک لحظه برق مانیتور بالای سرش قطع شد و تمام خطوط روی صفحه صاف شدند. بوق ممتد ..............

صدای جیغ مادرش بلند شد و صدای جوشیدنِ سیر و سرکه در دل من. دویدم سمت اتاق، حتی شماره­ی تختش هم ۲۱ بود، همه چیز دست به دست هم می­داد تا مرا یاد جوانی او و جوان­کُشی من بیندازد. وسط راه زمین خوردم، از این همه عجز گریه­ام گرفته بود.

به زور خودم را دم اتاقش رساندم، همه چیز آرام بود و سمیرا داشت به مادرش توضیح می­داد که همه چیز مرتب است و قطع شدن دستگاه به علت مشترک بودن برق مانیتور با برق وارمر بوده است.

یک لحظه آرام گرفتم. موهای آشفته­ی مادرش وسط بیمارستان، در یک شهر غریب، صدها کیلومتر دورتر از خانه­اش، امانم را می­بُرید.

بیست روز از آن روز می گذشت و هیچ تغییر مثبتی در سطح هوشیاری­اش ایجاد نشده بود که هیچ، بدتر هم شده بود. حالا سطح هوشیاری­اش روی ۳ بود و این هرلحظه مرا تا مرز جنون می­کشاند.

انگار روز تشییع جنازه­‌ی من بود. دکترها جمع شده بودند بالای سرش و یک به یک معیارهای مردن یک دختر ۲۱ساله تیک می­خورد:

- پاسخ به تحریکات؟

+ خیر آقای دکتر

- رفلکس­های ساقه­ی مغز؟

+ رفلکسی وجود نداره

- با این حساب فعالیت تنفسی هم نداریم؟

+ درسته

دیگر نمی­شنیدم، فقط صدای ضجه بود و دیگر هیچ.

دختری که مُرد، مادری که از غم دخترش و پدری که از ویران شدن زندگی­اش، از موهایی که دیگر نبود تا ببافد و از دردِ دختری که دیگر بزرگ نمی­شد.

دویدم بیرون، به هوای تازه احتیاج داشتم.

با صدای کلاغ های روی درخت انگار دیواری در دلم آوار شد و ریخت...

****

_ حرف­هایش تمام شد.

چکش قاضی روی میز روبرویش خورد و تنفس اعلام کرد.

خبر نداشت مدت هاست که نفسم هایم رفته و دیگر بالا نمی آید.

من؛ افروز براتی، مادرِ یک دختر ۲۱ساله که دیگر زنده نیست، اینجا روی صندلی شاکی نشسته‌­ام و دختر ۲۷ساله­ی دیگری را که شاید هیچوقت لذت و درد داشتن یک دختر را تجربه نکند، پای میز محکمه کشانده‌­ام.

دانشجو بود، نه پول داشت نه بیمه...

بدهکاری های شوهری که کنارش نشسته بود را هم او صاف میکرد...

قاضی شروع به خواندن حکم کرد:

_ بسم الله الرحمن الرحیم ........................

+ صبرکنید.

صدای دختر بغل دستی­ام بود که مرا از جایم تکان داد.

+ به خاطر دختری که هنوز درونم نفس می­کشه

قطره ای از گوشه­‌ی چشم­هایم فرو ریخت.

+ به خاطر قلبی که هنوز وسط سینه­‌ی من میتپه.

قطره­‌ی دیگری ......

+ به خاطر شبنم

دلم لرزید؛ بین پوسیدن یا نپوسیدن یک زن در زندان گیر کرده بودم! بین پوسیدن یا نپوسیدن یک زن که ۲۱سال لذتم را به یک عمر درد و زجر و حسرت تبدیل کرد، بین .....

(بهشت زهرا/ قطعه ی ۵۲)

_ سلام شبنم!

"منم رها، دختری که درونش نفس می­کشی.

مراقب قلبت هستم، آسوده بخواب".

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.