پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۰ - ۱۲:۲۵

حکایتی از مثنوی

مولوی

عارف نظری عضو سرویس فرهنگی مفدا شاهرود در یاداشت این هفته خود بار دیگر به سراغ حکایتی از مثنوی مولانا رفته است.

در یکی از یادداشت‌های قبلی حکایتی از مثنوی(داستان نحوی و کشتیبان) نقل شد. داستان‌های مثنوی ظاهری ساده دارند اما درون آن‌ها نکته‌ها و مفاهیمی جالب توجه وجود دارد. هدف مولانا این است که از سطح و ظاهر داستان به عمق و باطن آن برویم و در ظاهر آن متوقف نشویم. همانگونه که مولانا می‌گوید:

"ای برادر قصه چون پیمانه‌ایست

معنی اندر وی مثال دانه‌ایست

دانه‌ی معنی بگیرد مرد عقل

ننگرد پیمانه را گر گشت نقل"

از نگاه مولانا قصه مانند پیمانه و معنی و مفهوم آن مانند دانه‌ی درون پیمانه است و انسان عاقل به دانه توجه دارد نه به پیمانه. البته این نباید به این منجر بشود که ظاهر داستان به هیچ وجه مهم نباشد، نه. ظاهر داستان قطعاً اهمیت دارد. از فهم ظاهر داستان می‌توان به درون آن نفوذ کرد و جان کلام مولانا را دریافت. داستان، خود، در فهم بهتر موضوع مورد نظر مولانا بسیار اثر گذار است. اما نکته‌ای که مولانا می‌گوید این است که حال ظاهر داستان را فهمیدید، به درون و مفهوم آن نظر کنید و آن را دریابید، چرا که هدف از بیان قصه رسیدن به مفهوم آن است.

داستان‌های مثنوی سمبولیک و نمادین است. اجزای داستان هرکدام نماد یک مفهومی هستند. مولانا قصه‌ای را نقل می‌کند و در خلال قصه یا در انتهای آن به شرح و تفسیر قصه و رمزگشایی آن می‌پردازد و مفهوم قصه را به خواننده می‌رساند.

قصه‌های مثنوی جذاب و دارای نکات مهم و ظریفی است. به همین جهت تصمیم گرفتم در این یادداشت و تعدادی از یادداشت‌های آینده حکایاتی از مثنوی را نقل کنم. قسمت‌های منثور یادداشت از کتاب "پیمانه و دانه" نوشته دکتر "مهدی سیاح زاده" گرفته شده است و قسمت‌های منظوم از خود "مثنوی معنوی". امیدوارم که این یادداشت‌ها محرکی باشد برای رجوع به سرچشمه و خواندن و بهره‌گیری مستقیم از خود مثنوی مولانا.

داستان دعوای چهار کس جهت خرید انگور

مردی به چهار نفر رهگدذر یک درم پول داد. این چهار نفر از ملیت‌های مختلف: فارس، عرب، ترک و رومی بودند و زبان یکدیگر را نمی‌دانستند. اینها خواستند با این پول چیزی بخرند. فارس گفت:«باید انگور بخرم.» عرب گفت:«من "عِنَب" می‌خواهم.» ترک گفت:«من می‌خواهم "اُزُم" بخرم.» رومی هم با عصبانیت گفت: «باید "استافیل" بخرم.» :

"چار کس را داد مردی یک درم

آن یکی گفت این بانگوری دهم

آن یکی دیگر عرب بُد گفت: لا

من عنب خواهم نه انگور ای دغا

آن یکی ترکی بُد و گفت: این بنم

من نمی‌خواهم عنب خواهم ازم

آن یکی رومی بگفت این قیل را

ترک کن خواهیم استافیل را"

بر سر این موضوع دعوای سختی بین این‌ها که از سرّ(راز) نام‌ها آگاه نبودند، درگرفت. زیرا نمی‌دانستند که همه انگور می‌خواهند؛ اما به زبان‌های متفاوت. از این جهل و نادانی بود که با مشت بر سر و صورت هم می‌زدند:

"در تنازع آن نفر جنگی شدند

که ز سّرِ نامها غافل بدند

مشت بر هم می‌زدند از ابلهی

پُر بُدند از جهل و از دانش تهی"

اگر شخص دانا و آگاهی آنجا بود، می‌گفت این گفتار و قیل و قال، جنگ و دشمنی در شما می‌زاید، اما گفتار من صلح و آشتی برای شما ارمغان می‌آورد. نمی‌دانید که همه شما یک چیز می‌خواهید. آن یک درمتان را به من بدهید تا تمام این چیزهایی را که میل دارید، برایتان فراهم کنم. زیرا انگور و عنب و ازم و استافیل در معنی یک چیزند، اما در صورت با هم اختلاف دارند. این صورت است که بین شما جنگ و نفاق ایجاد کرده است نه معنی:

"صاحب سّری عزیزی صد زبان

گر بدی آنجا بدادی صلحشان

پس بگفتی او که من زین یک درم

آرزوی جمله‌تان را می‌دهم

چونک بسپارید دل را بی دغل

این درمتان می‌کند چندین عمل

یک درمتان می‌شود چار المراد

چار دشمن می‌شود یک ز اتحاد

گفت هر یکتان دهد جنگ و فراق

گفت من آرد شما را اتفاق

پس شما خاموش باشید اَنصِتوا

تا زبانتان من شوم در گفت و گو

گر سخنتان می‌نماید یک نمط

در اثر مایه نزاعست و سخط"

شرح مختصر نمادها و رمزها

... مولوی در این داستان بر یکی از بزرگترین دردهای بشر در تمام طول تاریخ انگشت گذاشته است. آن چهار کس، با ملیت‌های مختلف، نماد همه مردم جهان با تفاوت‌های ظاهری (زبان، ملیت، رنگ، ارزش ها و سلیقه ها و غیره) هستند. این‌ها، مانند مردمان همه زمان‌ها، زبان یکدیگر را نمی‌فهمند و با آنکه شاید همه یک نظر و مقصود داشته باشند، به سبب درک نادرست از هم، در جنگ و جدال مستمر با یکدیگرند.

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.