دوشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۰ - ۰۹:۴۷

برگزیدگان جشنواره سیمرغ؛

سرطان خون

سرطان خون

«سرطان خون» داستان کوتاهی به قلم سروش شریفی‌مقدم دانشجوی دکتری پزشکی دانشگاه علوم پزشکی قم است که در دوره «دهم» جشنواره بین‌المللی سیمرغ در بخش «فرهنگ سلامت» حضور پیدا کرد و موفق به کسب رتبه سوم شد.

به گزارش مفدا، یازدهمین جشنواره بین‌المللی «سیمرغ» با شعار «هرخانه، یک پایگاه سلامت» و با هدف گسترش و ترویج فرهنگ اسلامی-ایرانی و ترویج فرهنگ سلامت با بهره‌مندی از ابزار هنر و شناسایی و رشد استعدادهای فرهنگی و هنری دانشجویان و نخبگان جامعه در ماه‌های آتی برگزار می‌شود و علاقه‌مندان می‌توانند در پنج بخش تئاتر،‌ فیلم، ادبی، ‌هنرهای تجسمی و موسیقی در این جشنواره شرکت کنند و محدودیتی برای شرکت متقاضیان در رشته‌های مختلف وجود نداشته و عموم علاقه‌مندان می‌توانند در این جشنواره شرکت نمایند.

جشنواره فرهنگی هنری سیمرغ یک جشنواره بین‌المللی است که ده دوره از برگزاری آن می‌گذرد. این جشنواره با میزبانی وزارت بهداشت برگزار می‌شود و در کنار بخش اصلی ویژه دانشجویان علوم پزشکی کارمندان و اساتید علوم پزشکی و سایر علاقمندان و هنرمندان می‌توانند در این جشنواره حضور پیدا کنند.

استقبال از این جشنواره هر سال نسبت به سال گذشته افزایش داشته است. در سال‌های گذشته از کشورهایی از جمله آمریکا،  آلمان، روسیه، افغانستان، تاجیکستان و ترکیه و سایر کشورها در این جشنواره شرکت کرده‌اند.

در اینجا داستان «سرطان خون» از سروش شریفی‌مقدم دانشجوی دکتری پزشکی دانشگاه علوم پزشکی قم و برگزیده بخش ادبی جشنواره دهم  سیمرغ را باهم مرور می‌کنیم:

«سرطان خون» 

میدونید چی شد که این دستبندها رو به من هدیه دادن حاج آقا؟ زیباترین دستبندهاییه که داشتم. اصلا میدونید چرا اینجام؟ چرا یه پسر به سن و سال من باید همچین جایی باشه؟

دو ماه پیش بخش خون بودم؛ تا حالا از نزدیک خون دیدید حاج آقا؟ اکثر مردم فکر میکنن که خون قرمز روشنه، اما تیره‌ست. بخصوص وقتی تازه از دهن و بینی بیرون میاد؛ مثلاً وقتی که دندون خرد بشه و بیفته و خوخو خونش بپاشه. تی‌تیره مثل ... تیره مثل زندگی سارا، مثل زندگی شادی ... ببخشید حاج آقا دست خودم نیست. هزار دلیل دارم برای گریه ... هر وقت اسم شادی میاد گگگریه‌م میگیره. هر وقت یاد سارا میفتم، هر وقت یاد رورو روپوش سفید و گلبول‌های سفید خون میفتم، گریه‌م میگیره. حاجی به خدا دیوونه نیستم. شایدم باشم. شما هم جای من بودی دیوونه میشدی.

چی میگفتم حاج‎آقا؟ آها ... بخش خون بودم. از روز اولی که وارد شدم، عطر مرگ رو روی در و دیوار بخش حس می‌کردم. مردم سرطان میگرفتن و بخاطر شش ماه زندگی بیشتر، میرفتن زیر دوا و درمونی که زندگی رو جهنم میکرد. پرونده مریضی که مال من بود رو برداشتم. پرستار که پرونده رو دستم دید گفت مراقب باش. بی‌اعتنا راهی اتاق مریض شدم. در رو وا کردم. دختره با دیدن من سریع چمباتمه زد گوشه تخت و از ترس بالش رو بغل کرد. با دستاش بالش رو چنگ میزد و پاهاش میلرزید. چشماش پشت موهای پرکلاغیش مثل دو تا زندونی بهم نگاه میکردن. نگاهم به آستین و پاچه شلوارش افتاد. چندتا تا خورده بود و رفته بود بالا. تا متوجه شد نگاهم به دست و پاشه، سریع کشیدشون پایین. آستینش پایین اومده بود اما بازم محکم میکشیدشون پایین‌تر تا جایی که انگشتاش زیر آستینش قایم شدن. بهتم زده بود. گفتم حتما مشکل روانی داره. پرونده رو باز کردم تا ببینم اونجا چیزی نوشته یا نه. ساسا سارا ذبیحی ده ساله ... سرطان خون ... . هیچ سابقه بیماری دیگه‌ای رو توی پرونده پیدا نکردم. به چشماش نگاه کردم. گفت: «به خدا چیزی نمیگم. به خدا جیغ نمیزنم. من گل‌گل‌ گلبول‌های سفیدمو دوست دارم.» مات و مبهوت نگاهش میکردم. «یعنی چی؟ من فقط چندتا سؤال ازت دارم. با گلبول‌هات کاری ندارم که» یه دفعه زد زیر گریه: «تو رو خدا ... تو رو خدا اذیتم نکن ... تو رو خدااا» در باز شد و پرستار اومد داخل: «مگه نگفتم مراقب باش. زود بیا بیرون» با ترس و لرز از اتاق بیرون اومدم. به پرستار که در اتاق رو پشت سرش می‌بست، گفتم: «چشه؟ انگار عزراییل دیده!» گفت: «هر کسی رو توی روپوش سفید ببینه اینجوری میکنه. مامانش میگه اینجوری نبوده، از وقتی اومده بیمارستان اینجوری شده.» بعد یه مکث کوتاه چشماش رو تنگ‌تر کرد: «البته بعید میدونم دختر ده ساله با دیدن عزراییل بترسه، میگن عزراییل به شکل اعمالت میاد سراغت.» به شکل اعمال حاج‌آقا ... تا حالا شده بخوای عزراییل کسی باشی؟ اون لحظه با خودم فکر کردم اگر من عزراییل همون نامرد بشم، یه دیو دوسرم که خوخوخونش رو میمکم و با هر جرعه از خونش اسم شاشاشادی رو تکرار میکنم.

پرونده رو دادم پرستار و رفتم پاویون. یه تخت خالی پیدا کردم و دراز کشیدم. نفس عمیقی کشیدم و بلند فکر کردم: «عجب دختری بود! دیوانه» یه دفعه تخت بالایی آویزون شد و گفت: «همون دختره کنسر خون؟ چیزی گفت؟ حرفی زد؟» گفتم: «ا مگه تو هم میشناسیش؟» «نه بابا فقط جیغ و ویغ کرد.» برگشت سر جاش خوابید. بعد چند ثانیه زیر لب گفت: «منم اولش اینجوری کردم ولی بعدش تصمیم گرفتم که دیگه ترسو نباشم و بشم اون یکی آدم؛ میدونی قضیه گرگ و گوسفنده، بالأخره باید یکی رو انتخاب کنی.»

هیچی از حرفهاش سر در نیاوردم ... گرگ، گوسفند ... انقدر خسته بودم حاج آقا که دیگه ادامه ندادم و خوابم برد.

صبح فردا دوباره به سرم زد که ازش شرح حال بگیرم. رفتم بالا و از همون پرستار پرسیدم که الان حالش چطوره؟ مشغول مرتب کردن پرونده‌ها بود و بدون نگاه به من گفت: «شیمی‌درمانی شده بخاطر اثر داروها خوابه.» فرصت رو غنیمت دیدم و رفتم سمت اتاقش. باز وقتی خوابه میشه معاینات رو انجام داد. در رو آروم وا کردم و با دیدنش جا خوردم. دختر همون دختر، اما ... موهاش رو تراشیده بودن. میدونید حاج آقا موهای خیلی خوشگلی داشت. مشکی پر کلاغی، پریشون مثل شاشا شادی... آروم رفتم کنار تختش. آستینش بازم بالا بود. ملحفه روش نبود و یکم از پایین پیرهنش، بالا اومده بود. دستم رفت سمت آستینش که آروم پایینش بدم. کبود بود حاج آقا. دقیقاً پشت آرنجش کک‌کبود بود. حاجی انقدر دیگه توی بیمارستان بودم و درس خوندم که بفهمم هر کبودی، عاملش چیه. پایین شکمش هم یه خط باریک خخخون‌مردگی مشخص بود. پاهاش، هر دو دستش. ذهنم درگیر شده بود. خاطراتم اومد جلو چشمم. شاشا شادی اومد جلو چشمم. داشتم دی‌دی‌دیوونه میشدم. از اتاق زدم بیرون و رفتم استیشن پرستاری. «خانم پرستار .... قبل من کی رفته دیدن دختره؟» ... سرم گیج رفت ... انگاری آب یخ ریختن روم. دیوار میچرخید. صدای خنده‌های شاشا شادی رو میشنیدم. صدای گریه‌های شاشا شادی رو میشنیدم. رفتم پایین، تا شب رو به فکر انتقام سپری کردم. انتقام از آدمی که هه‌هرگز ندیدمش. ناراحت بودم، نه، خوشحال بودم. طعمه رو پیدا کردم حاج‌آقا. وقت عزراییل شدن بود، وقت دیو شدن بود. شب شد حاج آقا. شب شد. خودم رو زدم به خواب. اول سرش رو آورد بیرون از تخت تا مطمئن شه خوابم. هههه خوب نقش بازی کردم حاج آقا ... عوضی فکر کرد خوابم. آروم بلند شد. روپوشش رو تنش کرد و از توی کیفش یه چیزی برداشت. توی تاریکی نفهمیدم چیه؟ آروم دنبالش رفتم. رفت سمت استیشن و دید کسی نیست. پرونده رو برنداشت. از راهروی سفیدرنگی که روحم رو سیاه کرده بود دنبالش رفتم، فهمیدم چی دستشه. میدونی چی دستش بود حاج آقا؟ یه کلاه‌گیس بلند مشکی‌رنگ. رفت داخل اتاق، آروم رفتم پشت در، صداشون رو میشنیدم. «به‌به سارا خانم بیداره هنوز؟ به کسی که حرف نزدی؟ چون بهت گفتم اگر حرفی بزنی، گلبول‌های سفیدت باهات قهر میکنن و بعد میمیری. حالا خودت لباستو اونجوری که هر شب بود، درست کن.» دن‌دندونامو به هم فشار میدادم. دستگیره در توی دستم داشت خرد میشد. صبر کردم حاج آقا. میدونی چرا؟ چون عصبانی بودم و این خوب بود. عصبانیت باعث میشه آآآدرنالین خوخوخونت بره بالا. هر چی بالاتر بره بهتر میتونی خرد کنی، بهتر میتونی بشکونی، بهتر میتونی انتقام بگیری. بهتر میتونی عزراییل شی.

«تو رو خدا امشب نه. بدنم درد میکنه. به هیچکی چیزی نمیگم.» صدای گریه‌های دختره میومد، آروم در رو وا کردم. حاج آقا ککک‌کلاه‌گیس رو روی سرش گذاشته بود. لباس دختره بالا بود. میمی‌میدونی چچچقدر منتظر این لحظه بودم حاحاج آقا؟ داد زدم: «آشغال» محکم زدم توی سرش. خوابوندمش روی زمین. منگ بود. نمیفهمید چی شده. ههههه میدونی حاج آقا. داداداشتم انتقام خخخواهرمو میگرفتم. مشت میزدم توی صورتش. خوخوخون میپاشید. خون تی‌تی‌تیره. از دماغش، از دهنش، دن‌دندوناش خرد میشد. محکم میزدم و داد میزدم. چهره شادی جلوم بود. وقتی تن بیجونش رو نشونم دادن و گفتن بهش تتتجاوز شده. داشتم میزدم و از دیدن خخخونش لذت میبردم. صدای دختره میومد: «نزنش. تو رو خدا نزنش. بزنیش بدنم ضعیف میشه. بزنیش گلبول‌های سفیدم قهر میکنن و میمیرم.» از شدت حرص آب دهنم میریخت روی صورتش و توی قرمزی خونش گم میشد.

حالا فهمیدی چرا اینجام آقای قاضی؟ خوشحالم که اینجام. تا حالا دستبند به این قشنگی نداشتم. میدونی کی خوشحال‌تر شدم؟ الآن. الآن بابای سارا اومد ملاقاتم. ازم تشکر کرد. گفت برای بیرون آوردنم هر کاری میکنه تا ... تا روح دخترش شاد باشه. میدونید فکر کنم الآن روح شادی هم خوشحاله.

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.