سه‌شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۰ - ۱۲:۴۳

نتایج مسابقه خاطره نویسی دانشجویید۱۹ اعلام شد

نتایج مسابقه خاطره نویسی

نتایج مسابقه خاطره نویسی دانشجویید۱۹ با بررسی ۶۲ اثر ارسال شده اعلام شد.

به گزارش مفدا، مسابقه خاطره نویسی دانشجویید۱۹ که فروردین ماه ۱۴۰۰ بر اساس خاطرات دوران دانشجویی در سال متفاوت و کرونایی ۱۳۹۹ برگزار شد، با بررسی ۶۲ اثر ارسال شده به پایان رسید.

بر این اساس محمد ظفری، دانشجوی رشته فوریت‌های پزشکی از دانشگاه علوم پزشکی کرمانشاه به عنوان نفر اول، مهدی فقهی، دانشجوی ترم اول فوریت پزشکی نفر دوم و مهسا شریفی هولایی، دانشجوی رشته مهندسی بهداشت حرفه‌ای از دانشگاه علوم پزشکی مازندران به عنوان نفر سوم اعلام شدند.

معیارهای گزینش آثار این افراد مرتبط بودن با موضوع فراخوان، خلاقیت در پرداختن هنرمندانه خاطره، فضاسازی و پرداخت جزئیات، ساده نویسی و صمیمیت و واقع گرایی بوده است.

اثر برگزیده اول از محمد ظفری، دانشجوی فوریت‌های پزشکی کرمانشاه:

از روزای اول شروع کاراموزی ترم آخرم به خودم قول دادم تا جایی که می‌تونم به پرستارای عزیزمون کمک کنم که شاید توی این یکی دو هفته ای که هستیم مقدار خیلی کمی استراحت بکنن.

هرچند جا داره که از مربی عزیزمون تشکر بکنم که این بستر رو برامون فراهم کرد تا بتونیم‌ به قولمون عمل کنیم.

عصر روز چهارشنبه نزدیک های ساعت ۵:۳۰ اورژانس مقدار خیلی کمی اروم شده بود و فرصتی شده بود که بتونیم مقداری بشینیم و با پرستارای عزیز بخش اورژانس حرف بزنیم.

آژیر به صدا دراومد

اره این صدای آژیر کد ۹۹ بود.

به سرعت من و دوستم نوید خودمون رو به اتاق cpr رسوندیم.

یک زن پیر را روی تخت احیا دیدم و همراهان نگرانی که صدای گریه هایشان کل راهرو را دربرگرفته بود.

پرستار داد زد مواظب باشید کووید مثبت است

دوباره تکرار کرد، کویید مثبت است

برای لحظاتی درنگ کردیم و جلو نرفتیم،

من و نوید همدیگه را نگاه کردیم و با تایید همدیگه به سرعت به سمت بیمار رفتیم.

نمی‌دانم شاید هر دو یاد جمله ای از استاد عزیزمان افتاده بودیم که میگفتن

(در اتاق cpr‌ به طوری احیاء بکنید که اون‌ فرد عزیزترین فرد تو است)

من‌ ماساژ را شروع کردم و نوید برای کشیدن داروها روانه شد.

با همه ی تمرکزم ماساژ می‌دادم و هر از گاهی گوشه چشمی به مانیتورینگ بیمار داشتم.

درست ۳۰ دقیقه احیا را ادامه دادیم و برق شادی در چشمان همه ی ما افتاد.

اره

مریض علائم حیاتی اش برگشت

آن لحظه یکی از بهترین لحظات زندگی من بود

خوشحال بودم‌ که با وجود یک خطر بزرگ به نام‌ کرونا دل را به دریا زدیم و به لطف خدا موفق شدیم.

بماند به یادگار...

اثر برگزیده دوم از مهدی فقهی، دانشجوی ترم اول فوریت‌های پزشکی:

دانشجویان :کووید۱۹ وای! خدا نکنه دستم بهت برسه

کویید۱۹:خب چرا مگه چه کار کردم.

دانشجویان: داستان ما از اینجا شروع می‌شود

  چند تا دانش آموز توی کشور بودیم، همه علاقه به آمدن به دانشگاه را داشتیم که طعم فارغ‌التحصیلی، طعم اجتماعی شدن و ...را بچشیم چون بعد کنکور تنها سفری که سختی‌های کنکور را در ما به فراموشی تبدیل می‌کرد دانشگاه بود.

کنکور تمام شد! یک رشته قبول شدیم!(خب حالا مانده که به دانشگاه بیاییم همه منتظریم )

 بعد شام تلویزیون را روشن کردم.

مجری خبر: سلام خدمت بینندگان عزیز مهمانی ناخوانده و کشنده از مرزهای کشورمان وارد شده (کویید۱۹) تمام افراد اعم از کارمندان و دانشجویان و...تعطیلی به  مدت یک ماه تا بتوانیم این بیماری را کنترل کنیم.

با این حرف یک لحظه ارور دادم فیوز مغزم سوخت، رفتم توی اتاقم گفتم: خدایا فقط مونده که سال ما همچین بیماری بیاید وای...!

با خودم گفتم اشکالی نداره حداکثر یک سال منتظر می مانم دوباره که اوضاع خوب شد به دانشگاه می روم.

 هفته بعد خبر رسید که آموزش مجازی شده این دفعه هم ارور دادم باز فیوز سوزاندم گفتم: خدایا...

که فردای اون روز دیدم برنامه کلاسی آمده که به صورت مجازی این ترم را باید گذراند واای!مجازی چیه؟!!!

  برای مجازی نیاز به اینترنت داریم دیدم گوشی‌ام سرعت اینترنت G دارد واااااای !حالا چه کار کنم این سرعت خیلی پایینه، خدایا این هم یک مشکل دیگه. مجبور شدم برای اینترنت فورجی به پشت بام خانه بروم.

روز اول که رفتم، کل اهالی روستا متعجبانه به من نگاه می‌کردند. خیلی خجالت می کشیدم، حالا چه کار کنم؟!

مجبور شدم با چند تا آجر یک خانه کوچک درست کنم، که هر موقع رفتم پشت بام خونه داخل خانه کوچکم بروم که کسی من را نبیند.

دوماه از ترم با مجازی رد کردم ولی دوران باحالی بود. به صورت انلاین توی کلاس بودیم و گاهی هم اساتید در حین  درس دادن سوتی می‌دادند. من که  پسر خوش طبعی بودم فورا سوتی را ثبت می کردم، بعد دوباره توی گروه تلگرامی کلاسمان بازگو می کردم و با همه بچه‌ها با هم می‌خندیدیم. خلاصه دوران خوبی بود

دو ماه گذشت...

تا اینکه یک شب طبق معمول بابام تلویزیون را روشن کرد، ولی خودم منتظر خبر بد بودم من که رفتم هنذفری توی گوشم کردم و اهنگ گوش می‌کردم.

یک دفعه بابام اومد گفت بلند شو. 

گفتم: چی شده زلزله شده ؟!!!

بابا: نه قراره یک مدت دانشگاه‌ها حضوری بشود.

با سرعت برق شب هنگام خودم را پشت بام رساندم، به اینترنت وصل شدم رفتم توی سامانه دانشگاه نوشته بود: قابل توجه دانشجویان ترم اول ازتاریخ ۲تا۱۰اسفند برای امتحان عملی حضور به هم برسانند.

بعد به پدر و مادرم گفتم: برویم که لباس بخریم، هیچی شب منتظر ماندم که صبح برویم بازار.

صبح بیدار شدم یک دفعه خبر رسید که بازارها و فروشگاه‌ها و ... به مدت یک هفته بسته است. این دفعه هم ارور دادم و فیوز سوزاندم. دست اخر مجبور شدم اینترنتی لباس بخرم که طبق معمول خرید انترنتی یک هفته طول می‌کشه که به دستت برسد.

یکم اسفند که باید می رفتم دانشگاه 

دوباره خبر رسید که تحویل لباس‌هایتان به دلیل شلوغ شدن سامانه چند روز به تعویق می‌افتد (باز یک مشکل دیگه)

فردای ان روز مجبور شدم با لباس‌های کهنه و وضع ژولیده به دانشگاه بیام، وارد دانشگاه شدم و ۸روز به خوشی گذشت و امتحان هم دادیم.

همه باز دوباره وسایلمون را اماده کردیم برای بازگشت، که یک دفعه خبر رسید قبل رفتن به خانه باید تمامی بچه ها تست PCRکورنا بدهند بعد اگه منفی شد اجازه رفتن دارند.

صبح رفتیم تست دادیم بعد که جواب ازمایش امد از ۱۲ نفر کلاسمان تنها من مثبت شدم، از این خبر دیگه نمی شد گذشت خودتان درک کنید، دیگه کنترل چشمانم از دستم رفت و شروع به گریه کردم.

صبح همه بچه ها رفتند من تنها ماندم خیلی خاطره ی بدی بود اون روز

۱۰روز قرنطینه هم به هر بدبختی گذراندم بعد وسایلم را جمع وجور کردم و آمدم خانه.

همچنان مشغول گذراندن ترم اول هستیم که الان هم در خدمت شما هستم در حال نوشتن خاطرات کرونایی سال ۹۹

اثر برگزیده سوم از  مهسا شریفی هولایی، دانشجوی رشته مهندسی بهداشت حرفه‌ای از دانشگاه علوم پزشکی مازندران:

هیچ کس مظلوم‌تر از ما دانشجوهای جدید الورود۹۹ نبود. ۱۲ سال با کلی ذوق و شوق سالها رو معکوس می‌شماردیم و می‌گفتیم آخ جون ۸ سال دیگه دانشجو می‌شیم، باز سال بعد مهر که می‌شد می‌گفتیم آخ جون ۷ سال دیگه مونده تا دانشگاه رفتنمون، نوبت ما که شد آب دریا بد جوری خشکید همه چی شد مجازی و غیر حضوری...

من نمی‌دونم این ویروس به اصطلاح منحوس کرونا که میگن یک دفعه‌ای از ناکجا آباد چه جوری سر و کلش پیدا شد.

یکی دو هفته آخر شهریور ماه بود که گفتن دانشجوهای ورودی ۹۹ باید غیر حضوری بیایند ثبت نام کنند ما هم رفتیم کافی‌نت به قول اینا غیر حضوری ثبت نام کردیم و شدیم دانشجوی دانشگاه علوم پزشکی... ولی خداییش چه ابهت و کلاسی داره وقتی  یکی ازت می‌پرسه کدوم دانشگاه درس می‌خونی تو هم مثل شیر سرتو بگیری بالا و بگی علوم پزشکی... 

با اینکه مجازی بود ولی من بازم ذوق و شوق داشتم، دلم می‌خواست زودتر کلاسا شروع بشه یادش به خیر اولین کلاسمون ادبیات عمومی بود نیم ساعت قبل کلاس انگاری یه دفعه‌ای دلهره گرفته بودم

پیش خودم گفتم می‌خوام از استاد سوال بپرسم باید بهش چی بگم؟ بگم استاد...؟؟؟

رفتم همینو از مامانم پرسیدم گفت بچه جون خب می‌گن استاد دیگه... پس استاد نگی چی میخوای بگی؟؟؟

سر ساعت ۳ کلاس شروع شد استاد بعد سلام و احوال پرسی و خیر مقدم گفتن و ورود ما رو به دانشگاه و دانشجو شدن تبریک گفتن شروع کرد از درسش برامون توضیح دادن همین حین بود که من یهویی پیش خودم گفتم ما که دبیرستان بودیم هر سال برا ادبیات حتما باید دفتر می‌گرفتیم که معنی شعر و تاریخ ادبیات‌ها و اینجور چیزها رو داخلش می‌نوشتیم خب حالا اینجا باید چه کنیم؟ دفتر چند برگ باید بگیریم؟ این سوال بدجوری فکر منو مشغول کرده بود تا اینکه دیدم یه دفعه استاد میگه خب بچه‌ها من توضیحات لازم رو دادم حالا شما هر چی سوال دارین بپرسین من جواب بدم، منم دیدم شرایط مساعده گفتم سوالمو می‌پرسم ولی خب شما بهتر از من شرایط کلاس‌های مجازی ادوبی کانکت رو می‌دونین دیگه...

کلا کلاسا تو ادوبی کانکت ۴ حالت داره:

یا صدای استاد هست،تصویر نیست.

یا تصویر هست،صدانیست.

یا هم تصویر هست هم صدا ولی استاد نیست.

و یا اینکه صدا و تصویر و استاد همه با هم هستن ولی اصل کاری که خود من دانشجو باشم نیستم.

منم که هر بار رفتم سوالمو مطرح کنم یک کدوم از این چهار حالت پیش اومد تا اینکه آخرای کلاس بود که همه چی جور شد برای اینکه من سوال تاریخیم رو مطرح کنم ولی ای کاش هرگز شرایط محیا نمی‌شد چه می‌دونم نت قطع می‌شد، صدا نبود یا به هر حال چه چیزی می‌شد که من این سوال رو نمی پرسیدم.

استاد گفت صدات رو وصل می‌کنم سوالتو بپرس، همینکه صدام وصل شد هول کرده بودم با صدای بریده بریده و لرزون گفتم ببخشید آقا اجازه برای درس شما ما اگر دفتر ۱۰۰ برگ بگیریم کفایت میکنه تا پایان ترم؟؟ چشمتون روز بد رو نبینه وقتی این سوال و پرسیدم دیدم تو قسمت chat box ادوبی کانکت فقط پشت سر هم بچه ها دارند استیکر خنده می‌فرستند تازه به خودم اومدم فهمیدم ای دل غافل، پاک آبروم رفت...

به خودم گفتم آخه می‌مردی تو هم مثل بچه‌های دیگه ساکت می‌موندی و سوال نمی‌پرسیدی، از اون به بعد بچه‌های کلاس همش اذیتم می‌کنن می‌گن آقا اجازه برای درس شما دفتر چند برگ بگیریم خوبه؟؟

هر چی فکر می‌کنم هیچ کس به اندازه من از اینکه الان ترم دو هم مجازی کلاسا برگزار می‌شه خوشحال نیست.

 من به خاطر اون آبرو ریزی کلاس ادبیات اصلا دلم نمی‌خواد حضوری برم دانشگاه و بچه‌ها دوباره اون داستان رو تعریف کنند و بخندند.

به قول یکی از دوستام ترمکی‌ها که اوایل میان دانشگاه کارشون فقط ضایع بازی در آوردنه و ریش سفیدای دانشگاه هم که ترم بالایی‌ها باشند فقط اونا رو مسخره می‌کنن.

ولی خب من دیگه نوبرش بودم یه سوالی پرسیدم که دوستای خودمم که ترمکی بودن هاج و واج ماتشون برده بود.

فکر کنم اون آبروریزی که من تو کلاس ادبیات کردم دیگه در طول تاریخ بشریت برای هیچ استاد و دانشجویی تکرار نشه.

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.