دوشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۹ - ۱۴:۴۹

25 اسفند روز بزرگ داشت پروین اعتصامی؛

یادداشتی از دکتر سیمین دانشور؛ پروین اعتصامی: نورآور، زنانه و پاک

25 اسفند روز بزرگ داشت پروین اعتصامی؛

این یادداشت دوبار پیش از این چاپ شده است؛ یک بار در نشریه‌ی کلک، مهر 1374، شماره 67، بین صفحه های 82-79 و بار دوم در مقدمه دیوان پروین اعتصامی

به گزارش مفدابهشتی- آن‌چه می‌خوانید مقدمه‌یی‌ست از دکتر سیمین دانشور بر چاپی از دیوان پروین اعتصامی به خط جمعی از بانوان خوش‌نویس که انجمن خوش‌نویسان آن را منتشر کرده‌است.

در دانشکده‌ی ادبیات پشت میز کتاب‌داری می‌دیدمش. چشم‌های درشت‌اش کمی تاب داشت و روسری سر می‌کرد. بیش‌تر دانشجویان «خانم کتاب‌دار» صدایش می‌کردند و من: خانم. مرحوم فروزان‌فر مرا دوشیزه‌ی مشکین شیرازی می‌نامید تا اشارتی باشد به پوست آفتاب‌خورده‌ی جنوبی‌ام؛ اما او ... یک روز گفت: «دانشور "کلیات اُوهنری" را امانت برده‌یی و پس نیاورده‌یی. جریمه می‌شوی.»

آن روزگار ویر «او هنری» داشتم و از پایان غافل‌گیرکننده‌ی داستان‌های کوتاهش خوشم می‌آمد. گفتم: «تمامش نکرده‌ام.»

گفت: «بیاور، دوباره امانت بگیر.»

دانشجوی پسری که بعدها شناختم‌اش –دکتر معین- معین فرهنگ و ادبیات ایران، در کنارم به انتظار گرفتن کتاب بی‌تاب می‌نمود. گفت: «خانم پروین اعتصامی گزارش نمی‌دهد هوای دخترها را دارد.»

خود خودش بود. غافل‌گیر شدم. وقتی آدم جوان است، انتظار دارد که هر آن، اتفاق خوشی برایش بیفتد، و آن اتفاق خوش افتاده بود. می‌دانستم که بایستی می‌شناختم‌اش. می‌دانستم که این خانم خانم‌ها را در ذهنم در قلبم، در کل وجودم، جایی دیده‌ام یا باید دیده باشم، یا شنیده‌ام. سیر نگاهش کردم. کمی چاق اما غمگین می‌نمود، و مثل شعرش بالابلند نبود. سرش که خلوت شد، به اشاره اش به مخزن کتاب‌خانه رفتم. خواستم دست‌اش را ببوسم، که نگذاشت. چای که می خوردیم، دو تا از بهترین شعرهایش «سفر اشک» و «مست و هوشیار» را از زبان من شنید؛ اما نتوانستم لبخندی به لب‌های بسته‌اش اهدا کنم. حتا حیرت نکرد که «قند پارسی» تا شیراز رفته و برگشته، و آن روز هیچ کدام‌مان نمی دانستیم که پایان غافل‌گیرکننده، سال بعد است. همیشه شقاوت مرگ مبهوتم کرده، در حالی‌که واقعی‌ترین مسأله در زندگیِ آدمیان همین است. هندوها اعتقاد دارند که «زندگی خوابی‌ست که ایندرا دیده است.» بس که آکنده از رویاها و توهم‌ها و امیدها و نومیدی‌های درهم تنیده است.

و اینک در ایام کهن‌سالی، دیوان پروین در برابرم گشوده‌است و احساس می‌کنم که نبض زندگی‌اش در شعرهایش می‌تپید. از خودش می‌پرسم: تو وارث کیستی؟ وارث رابعه بنت کعب؟ رابعه که طغیانی کرد و به غلامش عشق ورزید و سرود:

توسنی کردم ندانستم همی

کز کشیدن سخت‌تر گردد کمند

و این توسنی به بهای جانش تمام شد؟ وارث مهستی؟ وارث عالم‌تاج قائم مقامی؟ وارث همه‌شان؛ اما نهاد تو با آن‌ها متفاوت است، و تو طبق نهادت شعر گفته‌یی. دیوانت را ورق می‌زنم به این امید که جای پای آن عشق بی‌فرجام و پیوند کوتاه‌مدت را در آن بیابم. به گمانم پیدایش کرده‌ام:

ای گل تو ز جمعیت گل‌زار چه دیدی؟ / جز سرزنش و بدسری خار چه دیدی؟

ای لعلِ دل‌افروز تو با این‌همه پرتو / جز مشتری سفله به بازار چه دیدی؟

رفتی به چمن لیک قفس گشت نصیبت / غیر از قفس ای مرغ گرفتار چه دیدی

تو سرنوشت بیش‌تر زنان ایرانی را در زیِ سرنوشت خود آورده‌یی. به قول مولوی تو هم «راهرو و هم راهبر» بوده‌یی.

از من دور باد که قاضی تو باشم. تنها حق تو را بر گردن شعر فارسی احقاق می‌کنم. قصیده‌هایت، معدود غزل‌هایت طبع‌آزمایی‌های تو است که در سرودن آن‌ها به ناصرخسرو و سعدی عنایت داشته‌یی و مرحوم ملک‌الشعرای بهار در این باره هم نوشته و هم گفته. حرمت استاد را نگه می‌دارم و طوطی او نمی‌شوم. چشم به شکرستان تو دارم. آن‌چه مرا دل‌بسته‌ی تو می‌کند، قطعه‌ها و ترکیب‌بندی‌ها و مناظره‌هایی‌ست که در آن‌ها با تخیل قوی‌ات، دل و جانم را سرشار می‌کنی. زبان تو در این‌گونه قطعه‌ها مثل آبشار فرو می‌ریزد و هم‌چون آب روان، جاری می‌شود. سنجیده، ورزیده و با تداوم منطقی چه بدعت جالبی در شعر فارسی به وجود آورده‌یی. چه کوششی کرده‌یی که با وزن‌های قدیمی و قالب‌های سنتی و مألوف قطع رابطه کنی و محیطی به وجود بیاوری تر و تازه به اوج و تعالی رساننده.

راست است که تخیل ناممکن را ممکن می‌سازد و تو چه راحت به بی‌جان‌ها جان می‌دهی و همهمه و گفت‌وگو و جرّ و بحث آن‌ها را بازگو می کنی. تو زبان و راز و رمز اجزا و کل کاینات را می‌دانی. زبان اسپرانتویی که ذرات جهان با آن سخن می‌گویند و هیچ کس دیگر به سان شاعری هم‌چون تو نمی‌تواند ترجمان آن باشد.

تو سرود پرندگان را تفسیر می‌کنی. تو گفت‌وگوی مار و مور را به گوش جان می‌شنوی. تو به پیراهن فرصت می‌دهی که از سوزن گلایه کند. تو دیگ و تاوه، باد و خاک، مرغ و ماهی، شانه و آینه، نخ و سوزن، مردمک چشم و مژگان، دام و دانه، غنچه و گل، دیوانه و زنجیر، سوزن و رفوگر، جغد و طوطی، بنفشه و لاله، زاغ و طاووس، سرو و گل سرخ، کوه و کاه و بسی بیش‌تر بی‌جان و جان‌دار را به جان هم می‌اندازی و از زیر زبان‌شان حرف می‌کشی. زبان این همه پرنده و چرنده و خزنده و گل و درخت و رازهای ذهن آدمیان را کی آموخته‌یی؟ تو که فرصت‌ات اندک بوده‌است ای تنهاترین، ای بازیگر تخیّل و تفکّر و وقوف.

در عین حال، از محیط اجتماعی خود غافل نیستی. و دو قطره خون، یکی از تاجور و دیگری از خارکن به ما می‌گویند که هر دو خون آدمیان‌اند و یک‌سان و این چنین از هم‌سانیِ انسان‌ها دفاع می‌کنی. تو دزد را وامی‌داری که قاضی را به محاکمه بکشد. به پیرزن گوژپشت یاد می‌دهی که گوهر تاج شاه را به کودک یتیم بشناساند و بگوید که آن گوهر خون دل مردم سیاه روزگار ایران است؛ و پیرزن دیگری را وامی‌داری که کردار قُباد را زیر پرسش ببرد و داد دل بخواهد حتی اگر نستاند. تو از تیره‌روزی بیش‌تر زنان و زن ایرانی آگاهی و در آرزوی آنیی که زنجیرها را بگسلند؛ اما با آن پاکی و آن آزادگی که تو فرا راهشان می‌گذاری، و آن‌جا که زبان به پند و اندرز می‌گشایی، و اغلب هم این کار را می‌کنی، در این آرزویی که همگان پاک و آزاده باشند که هر دو صفت به گمان من یکی‌ست؛ اما تو احتیاج به تعلیم دادن نداری. شعرت خود، نفس تعلیم است.

و اینک که «خاک سیه‌ات بالین است»، اگر روانت صدایم را بشنود، شاید شاد شود که سترون نبوده‌یی. خلف صدق تو سیمین بهبهانی به خودم گفت که جای پای تو را در گذر زمان دیده و شناخته، و پیش‌کسوتیِ تو را همواره پاس داشته، و من برای چندمین بار که دیوانت را مرور کردم، به گفته‌ی خودت «پارگیِ وقتم را رفو کردی.» تو رفوگر دل‌هایی؛ چرا که زن هستی. آیا نمی‌توان گفت که زن، مرکز دایره‌ی وجود است؟!

خردادماه 1369

سیمین دانشور

پایان یادداشت

کد خبرنگار: 110215

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.