چهارشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۸ - ۰۸:۴۷

چهارشنبه های کتاب

شادترین انسان معاصر

شادترین

"شادترین انسان معاصر" چهارمین مجموعه شعر" اصغر رضایی گماری" است که در ۷۲ صفحه با ۴۱ شعر سپید بلند و کوتاه و به قیمت ۱۲۰۰۰ تومان توسط نشر خوزان چاپ و منتشر شده است.

شادترین انسان معاصر"  پس از مجموعه های "الفبای خوشبختی" ، "خداوند مرا عاشق آفرید"، "قبل از اینکه به تو فکر کنم با آتش نشانی هماهنگ می‌کنم" و "لبان مرا ربوده‌اند" چهارمین مجموعه شعر " اصغر رضایی گماری" شاعر اهل گتوند خوزستان است شاعری که کارشناس ارشد تاریخ دارد ، دبیر است ، استاد دانشگاه و همشهری قیصر امین پور

 

هفت  شعر از مجموعه "شادترین انسان معاصر " به انتخاب " اصغر رضایی گماری"

۱

نه سی سال پیش 

نه دیروز 

من هر روز 

با چشم باز کردن تو متولد می شوم 

تا با غرور 

تو را دعوت کنم به شعرهایم 

که لابه لای برگ های امتحانی دانش آموزانم 

برای گرفتن نمره بیست 

از چشم های تو می نویسم 

خوشحالم وپا به پای تو در این شعر 

با کلمات می خندم  

این روزها 

گل ها شباهت عجیبی به روی تو دارند 

وفصل ها اجازه دارند 

با نام تو آغاز شوند وبا نام  تو به پایان برسند 

این روزها 

گلدان ها حق دارند 

هرجا که دوست دارند گل کنند 

و درها 

به هر سمتی که می خواهند باز شوند 

این روزها 

من شاد ترین انسان معاصرم 

که تولدم را ستاره ها جشن  گرفته اند 

و انسان ها شبیه درخت  شده اند 

که با مهربانی 

رو به هم ایستاده اند 

با دست هایی که به پرنده رسید 

با پرچم هایی که به صلح... 

 

 

۲

 "آخرین پیامبر"

  

بگو چگونه؟

واز قول چه کسی بنویسم؟

که این روز

ادامه چشم های توست 

که رو به زمین باز کردی

و رودها 

ادامه ی صدای توست!

بگو چند پرنده

تا کجای این شهربایدبه پرواز دربیایند

تا سین سلام صبح تورا به خورشیدبرسانند

چند چشمه باید بجوشد

تا پاکی تو را

رودها به به آقیانوس برسانند

اصلاً بگو،چند سیب

از کدام باغ باید بچینم

تا گوشه ای از لبخند تو را

به بهار برسانم

حالا که به چشم های تو

خوب نگاه می کنم

پی می برم به ماجرا

تو باید آخرین پیامبری باشی

که به تو ایمان بیاوریم!

و کتابت بایدعاشقانه های من باشد...

 

 ۳

 "رنگ ها از یاد دنیا می روند

 

 مزرعه 

رنگ گل هایش را از یاد برده است  

پرنده  

رنگ بال هایش را  

من  

رنگ واژه هایم را  

تو  

رنگ روزهای شادت را  

رنگ ها دارند از یاد می روند  

بیا دعا کنیم 

عیدی امسال همه ی ما  

مداد رنگی خدا باشد 

 

 ۴

 "جاذبه "

  

این روزها

همه دو سیب می زنند

گناهشان نیست

جاذبه اش زیاد است

اما نمی دانند

آدم تنها با یک سیب هوایی شد.

 

 ۵

 "عصر یخبندان"

 گم شده ام

 در کوچه پس کوچه ها

 نه ماه راه را نشانم می دهد

نه ستاره ای چشمکی به زندگی ام می زند

حتی وقتی رو به آینه می ایستم

خودم را اشتباه می گیرم...

 

گم شده ام

دست مرا بگیر

دوباره برگردیم

آشپزخانه را روشن کن

چای را دم کن

نگذار عصر یخبندان

از خانه من شروع شود...

 

 

۶

 "ترانه دوست داشتن"

  

از رفتنت حرف نمی زنند 

نه این کوه 

نه این رود

چرا که می دانند 

یک کوه وقتی حرف می زند 

پرنده هایش را از یاد خواهد برد

و یک رود وقتی حرف می زند

ماهی هایش را به باد خواهد داد

 

رفتن تو

گم شدن در یک قاره کشف نشده است

افتادن از دره ای ست

که انتهای آن پیدا نیست

گیر افتادن در یک مرز است

که سال ها دو کشور برسرآن جنگ دارند

رفتن تو

قدم زدن سربازی ست زخمی 

در خیابان های مسکو

که از جنگ جهانی بدون کفش برگشته است

غرق شدن در جزیره ای ست

که هیچ کس نام آن را به یاد نمی آورد

 

 

آمدنت کلید می اندازد

لبخند را در من بیدار می کند

ماه را می آورد پشت پنجره

بهار را می ریزد در پیراهنم

تا درختان سبز از جیب هایم بیرون بزنند

حالا مانده ام 

ترانه دوست داشتن ات را باچه کسی بخوانم

با کوهی که پرنده شده است

یا رودی که ماهی شده است

 

 ۷

 "زیبایی صبح"

 چشم که باز کردی

ماهی ها به پرواز در آمدند

به راه که افتادی

 آهو ها به ماه رسیدند

و با لبخندت 

باران بارید!

حالا بیا

و با دوچرخه ات به آسمان برو

تا همه ببینند

زیبایی صبح ، از روی ماه توست...

 برای مشاهده و مطالعه سایر مطالب کافه ادبیات مفداایران اینجا را کلیک نموده و ما را از نظرات خویش آگاه فرمائید.

 

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.