چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۸ - ۰۹:۵۵

کافه ادبیات: چهارشنبه های کتاب

شیراز در اواخر قرن چهارده

شیراز در

بنا بر اظهار شاعر مجموعه ، شیراز در اواخر قرن چهارده کتاب شعری با مضامین عاشقانه-اجتماعی است که در قالب های کلاسیک مانند غزل قطعه و مسمط سروده شده است.

مجموع شعر "شیراز در اواخر قرن چهارده" اولین دفتر منتشر شده از "احمدرضا علی‌نژاد" می باشد که در ۷۲ صفحه با ۲۹ قطعه شعر و به قیمت ۱۵۰۰۰تومان، بهمن ماه امسال توسط انتشارات آنیما منتشر و به بازار کتاب عرضه شد.

بنا بر اظهار شاعر مجموعه ، شیراز در اواخر قرن چهارده کتاب شعری با مضامین عاشقانه-اجتماعی است که در قالب های کلاسیک مانند غزل قطعه و مسمط سروده شده است.

 

 

پنج شعر از مجموعه "شیراز در اواخر قرن چهارده" به انتخاب "احمدرضا علی‌نژاد"

 

ناتل یوشیج

 

وقتی همه جا شعر کهن وِرد زبان بود

موهای تو آغازغزل های جوان بود

یک شعر نو از ناتلِ یوشیج و کمی بعد

تحلیل تو تحقیق همه منتقدان بود

لعل لب حافظ کش و گل گونه سهراب

مژگان تو از سایه و چشم از اخوان بود

تو ناب ترین خوابِ محقق شده بودی

از دیدن تو روح بشر در هیجان بود

من خامِ تو و خواب تو بودم که کسی گفت

((بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود))

بیدار شدم شهر پر از شبهه شعر است

((دیگر به چه امید در این شهر توان بود))

ماهی پیِ عشق تو به دریا زده اما

سرچشمه این رود خلاف جریان بود

این شعر غزل بود نه انگار سپید است

سوگند به واژه که نه این بود و نه آن بود

من شعر کهن سالم و تار است نگاهم

موهای تو گیتار غزلهای جوان بود

 

 

شاهچراغ/من/حافظیه

عصرشد، خورشید رفت از دست، برگشتم به خانه

آسمان را سَر کشیدم مست برگشتم به خانه

حین برگشتن خودم را راه را گم کردم اما

از میان کوچه ای بن بست برگشتم به خانه

ماه را در راه دیدم بی هوا پرواز کردم

جَو زده از ارتفاعی پست برگشتم به خانه

من زمین خوردم ولی حالا چرا در آسمانم

تا به آنجایی که یادم هست برگشتم به خانه

صبح در شاهچراغ از خمر چشمش توبه کردم

عصر رفتم حافظیه مست برگشتم به خانه

 

 

بی تو

زار و نزار و خسته و بی دل سرودمت:

شیراز بی تو شهر غزل های مرده بود

من یک غزل رها به ردیف درخت ها

شعری که بر لبان زنی جان سپرده بود

در شهر پرسه می زد و غم نامه می سرود

سعدی که از خیال تو خوابش نبرده بود

حافظ گذشت و روی تو را دید و هر نگاه،

مانند تیغ تیز رقیبی به گُرده بود

یک آیه خواند، بوی شراب از غزل چکید

شعر از فشار قافیه در هم فشرده بود

مستی گذشت و گفت چهل شب ندیدی اش

موی سفیدِ روی سرم را شمرده بود

یک شهر مستِ چشم تو می شد ولی کسی

از این شرابخانه صبوحی نخورده بود

این عاشقانه در دل شیراز دفن شد

شیراز بی تو شهر غزل های مرده بود

 

 

اجازه بی اجازه

هُل می دهی مرا به کدامین درد؟

کِش می دهی مرا به کدامین راه؟

کِش می دهی مرا به کدامین جبر؟

هُل می دهی مرا به کدامین چاه؟

بابا اجازه؟

                حرف نزن ساکت!

 

من در جهانِ گرمِ دلت بودم

خاکی میان آب و گِلت بودم

نه ماه، روز و شب خجلت بودم

شب های خسته ی کِسلت بودم

 

 

می آوری مرا به کدامین . . . آه

مادر اجازه ؟

               حرف نزن ساکت!

 

در انزجار کودکی ام بودم

سرگرم عمر زورکی ام بودم

در دوره عروسکی ام بودم

در انفجار پوشکی ام بودم

دنیا چرا کثیف شدی ناگاه؟

داداش اجازه ؟

             حرف نزن ساکت!

در ابتدای رشد و نبوغم بود

ترس از تجمعاتِ شلوغم بود

دوران مرگ حق و حقوقم بود

شب های خیسِ اشک و بلوغم بود

دیگر نیا به خوابِ من ای ماه

خواهر اجازه؟

                حرف نزن ساکت!

 

دورانِ درد های روانی بود

دوران لوسِ مزه پرانی بود

دوران پرغرور جوانی بود

دوران ایده های جهانی بود

دوران ائتلافیِ رنگی بود

در جنگ نرمِ دایره زنگی بود

شآن و مقام و پست، زرنگی بود

این گوجه، سبز یا که فرنگی بود

دوران عصر تازه آبادی

ارثیه ی مزخرفِ اجدادی

فیلمِ جداییِ من و فرهادی

دوران کوچ در پی آزادی

 

دندان عقل من، شده ای جانکاه

دکتر اجازه؟

              حرف نزن ساکت!

 

من بی قرار خنده ی سنتورم

در انتظارِ رتبه کنکورم

در انتخاب راهِ خودم کورم

این بارِ چندم است که مجبورم؟

هر روز با بهانه درسی...     تو

دستم به روی شانه درسی...     تو

هر دفتر شبانه درسی...       تو

زیبا ترین ترانه درسی...      تو

دوران بی نتیجه ی دانشگاه

 

استاد اجازه؟

              حرف بزن جانم! *

 

این مصرع ستاره دار است

شب های بی ستاره سربازی است

پارتی و آشنا و زبان بازی است

من یک کلاه دارم و او قاضی است

فرمانده از شرایطمان راضی است

حفظِ وطن: وظیفه ای با اکراه

سرهنگ اجازه

                  حرف نزن ساکت!

سنم حدود بیست و نه و سی بود

حالا زمانِ بی توعروسی  بود

شیرینیِ رولت شده، روسی بود

از این به بعد، قصه خصوصی بود

از این به بعد با غم من همراه

 

عاقد : اجازه ؟

                حرف زدم ، ساکت

 

دوران سخت عائله مندی بود

زیر فشار و بغض، بخندی بود

بیمارِ اقتصاد هلندی بود

بر روی خود چشم ببندی بود

 

ایام تنگ دستی و خواری بود

بازیچه دلار هزاری بود

هم قیمت پراید فراری بود

برگ برنده رانت اداری بود

تنها دیالوگ من و فرزندم:

"بابا چرا توعرضه نداری" بود

 

دلبندکم نشوی گمراه

فرزند اجازه ؟

                 حرف نزن بابا

 

درد کرخت و  کندِ کهنسالیست

وقتِ زکام و سرفه و بدحالیست

ناقوسِ مرگ،این خبری عالیست

وابسته بودن من و فرزندم

وابستگی به وضعیت مالیست

 

کششش می دهی   م  را      به         کدا مین          ؟

ای مرگ اجازه؟

 

 

نیمه شب در مزرعه

یک پیام اعتراضی نیمه شب در مزرعه:

یک مترسک سوخت و دهقان خودش را زد به خواب

آن طرف تر ناخدا آباد در پایین رود

کدخدا چاپید ده را، خان خودش را زد به خواب

دزد با پای خودش راهی زندان شد ولی

نیمه شب در باز و زندانبان خودش را زد به خواب

شیخِ ده تا پاسی از شب این و آن را پند داد

تا اذان صبح شد، شیطان خودش را زد به خواب

"صبح نو"خورشید" از "مغرب" به سوی "شرق" رفت

کهکشان تاریک شد "کیهان" خودش را زد به خواب

آن که خوابیده است را بیدار کردن ممکن است

زلزله آمد ولی تهران خودش را زد به خواب

 برای مشاهده و مطالعه سایر مطالب کافه ادبیات مفداایران اینجا را کلیک نموده و ما را از نظرات خویش آگاه فرمائید.

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.