چهارشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۷ - ۱۶:۵۸

داستان‌های من وتوران/قسمت پنجم

خواستگار سمج/ببخشید برای عضویت در تشکل ...بوق... از چه مراحلی باید عبور کنم؟

داستان های من و توران

توران برگشت سمت منو مثل بمبی که در راه انفجار سیمش و بریدن و از کار افتاده نگاه عاقل اندر سفیه اونم با چاشنی عصبانیت به من انداخت و گفت: مزاحم نشید خانم منم از راهی که انتخاب کردم منحرف نکنید و رو به مسئول ادامه داد: پاسخ ندادید؟.

ساعت ۱۰ شده بود و هنوز توران و به دانشگاه نرسیده بود و هر چی تماس می گرفتم فقط رد می زد دیگه داشتم از اعصاب و روان رد می دادم که دیدم توران مثل موشک دور برد داره به سمتم میاد.

خودمو برای اصابت تورانی آماده کردم که دیدم توران از من عبور کرد و به اتاق تشکل بوق اصابت کرد..

 گیج از این رفتار توران به سمتش رفتم که دیدم اصلا به من توجهی نداره …

دیگه نتونستم تحمل کنم و گفتم: توران مشخصه داری چه کار میکنی؟.

توران بی توجه به من رو به مسئول اتاق تشکل …بوق… کرد و گفت: ببخشید برای عضویت در تشکل ...بوق... از چه مراحلی باید عبور کنم؟. من با تعجب قبل پاسخ مسئول …بوق… بلند گفتم: عضویت اونم تو تشکل …بوق… اونم تووو!!؟.

توران برگشت سمت منو مثل بمبی که در راه انفجار سیمش و بریدن و از کار افتاده نگاه عاقل اندر سفیه اونم با چاشنی عصبانیت به من انداخت و گفت: مزاحم نشید خانم منم از راهی که انتخاب کردم منحرف نکنید و رو به مسئول ادامه داد: پاسخ ندادید؟.

خانم مسئول تشکل ...بوق... هر دوی ما رو به داخل دعوت کرد و گفت: باید فرم پر کنید با دو عدد عکس تا براتون پرونده تشکیل بدیم و توران به سرعت فرم و پر کرد و دو تا عکس از داخل کیف بیرون آورد و انگار نه انگار من کنارشم از اتاق رفت بیرون..

 من موندم و خانم مسئول تشکل... بوق... که منم با حالت خجالت و قبل از این که تو تعارف خواهر و خانمی بخوام فرم تشکل خیلی خیلی...بوق... و پر کنم رفتم سمت کلاس.

سعی کردم توران و از ذهنم بیرون کنم که دیدم جلوی در کلاس ایستاده و به گوشیش نگاه می‌کنه.

 بی توجه از کنارش عبور کردم که دستم و گرفت و گفت: اصلا معلوم هست کجایی؟ نگاه تندی بهش کردم و گفتم: من همون چغندر اتاق تشکل ...بوقم... و دستم و از دستش بیرون کشیدم.

 توران پرید جلوم و گفت: تو از کجا می‌دونی؟ و من مات تو چشای زوار در رفتش زل زدم و گفتم: توران خودت و زدی به گیجی من تمام مدت با تو داخل اتاق ...بوق... بودم اصلا از قبل رفتن داخل اتاق جلوی در ایستاده بودم داشتم نگاهت می‌کردم تو حتی با من دیالوگ کردی....

توران عین طفلی که تازه دنیا رو دیده منو نگاه می‌کرد و من فهمیدم اصلا منو ندیده...  گفتم ولش کن به خودت فشار نیار می ترسم همین قدر هم که ازت مونده از دستمون بره...حالا چی شده؟؟؟

توران گفت: برام خواستگار اومده از تشکل ....بوووق، داخل سرویس ازم خواستگاری کرد، فکر می‌کنه منم از تشکل بوقم.. همه چیش مناسبه ها یعنی شغلش، تحصیلاتش، قیافش فقط این که نباید بدونه من از بوقی‌ها نیستم..

گفتم توران من هنوز با دیده نشدنم داخل اتاق تشکل...بوق... مشکل دارم حالا این خواستگار بمونه.. بعدشم مطمئنم دوباره توهم زدی یعنی یک نفر یک نیم نگاهی از روی اتفاق انداخته بهت و تو فکر کردی خواستگار و با خودت تو روئیا رفتی تا ازدواج.. البته ما خانم‌ها متاسفان اینجوری هستیم دیگه...

دیدم توران اصلا نگاهش میخ یک جا دیگه است رد نگاهش و گرفتم دیدم یک پسر تقریبا ۳۵ ساله هم فقط داره به توران نگاه می‌کنه...

 نگاهشون اونقدر عمیق بود که من انگاری افتادم داخل چاله نگاهشون و اصلا دیده نمی‌شدم.

شونه توران و گرفتم و محکم تکون دادم که زیر لب گفت: زلزله شده مریم این زلزله عشق، گفتم: توران منم مریم، گفت: مریم این خود عشق..

گفتم: دیونه همه دارن نگاهتون می‌کنن، گفت: بهشون بگو عشقه، گفتم: توران استاد داره میاد باید برم سر کلاس گفت: اینم کلاس عشق...

استاد آمار به ما که رسید نگاهش متوجه توران شد و بعد اون پسر لبخندی زد و گفت: مثل اینکه اوضاع خیلی عشق و من با خجالت گفتم من الان میام داخل کلاس استاد و استاد با تکان سر صحنه رو خالی کرد.

 محکم زدم دخل گوش توران که از حالت خلسه بیرون اومد و برگشت و خیره به من نگاه کرد و گفت: چیه گشت ارشادی؟ گفتم اصلا حواست هست؟ که توران گفت: بله و بعد دوباره به سمت خواستگارش نگاه کرد که دید رفته..

 با عصبایت برگشت و گفت: ببین چکار کردی رفت تو کردی تو پرش دادی...

 گفتم: توران این خواستگارته؟ گفت: آره

 گفتم: خوب چرا قدم پیش نمی‌زاره اینجوری که نمی‌شه ولی مشخص بود داشت دقیق نگات می‌کرد انگار می‌شناختت ها...

گفت: خوب تازه صبح ازم خواستگاری کرده اما پیشرفت کار خیلی خوب بوده نه؟.

 گفتم: ازش بخواه بیاد خونتون.

 گفت: مریم الان که اول نمیرن خونه ببین اول با هم حرف می زنن و اگر دیدن از هم خوششون میاد بعد خوانواده‌ها رو در جریان می‌زارن.

گفتم: پس قرار بزار حرف بزنید.

گفت: ماهم داشتیم حرف می‌زدیم شما زدی تو گوش من.

گفتم: آها با نگاه؟ گفت: بله عشق سیگنال نگاه و تبدیل به صوت می‌کنه..

 هنوز داشتیم مجادله می‌کردیم که استاد آمار اومد بیرون و گفت خانم توران و توران با زبون نصفه و نیمه گفت بله استاد...

استاد آمار گفت: استاد آمار جدیدی از امروز به دانشگاه اومدن که من ازشون خواستم به شما خصوصی درس بدن شاید این ترم این درس و قبول شید و من ترم بعد داخل کلاسم شما رو نبینم.

توران هنوز بله دوم و به نشان تائید حرف استاد کامل ادا نکرده بود که استاد گفت: اون آقایی که بهشون زل زده بودید استاد آمار جدید هستند که دکترای روانشانسی هم دارن و شاگرداشون و از منظر روانشناسی هم مورد برسی قرار می‌دن.. خواستم بدونید که براتون سوء تفاهم نشه و بعد رو به من کرد و گفت: تشریف بیارید سر کلاس...

استاد که رفت من نگاهم به شونه‌های کج تر از برج پیزای توران مات شد و با صدای آرومی گفتم: توران اون آقا داخل سرویس بهت چی گفت؟.

 توران در حالی که بغض شکست و می‌شد از صداش فهمید بریده بریده گفت: مشخصاتم و پرسید سال تولد، رنگ مورد علاقه و...

گفتم خواستگاری؟ گفت اگر استاد آمار قدیم می ذاشت، استاد آمار جدید حتما خواستگارم می‌شد.. اوه فکر کن با استاد آماری که شوهرت هم هست کل آمارهای سخت و مسخره و بی معنا و افتادنی دنیا رو می‌شه پاس کرد.

یدفه محکم زدم به شونه توران و گفتم تو تو تو تو تو.... و توران گفت هر چی من خودت..

 و بعد در حالی که عقب عقب می‌رفت گفت: من می‌دونم چکار کنم.. فردا حتما سرویس دانشگاه رو نگاه کن که این استاد در حالی که دود ازش بلند می‌شه دانشگاه رو چطور ترک می‌کنه

گفتم: کجا می‌ری گفت: می‌رم از عضویت تو تشکل بوق انصراف بدم...

گفتم چطور فهمیدی استاد عضو ...بوق...؟

گفت: پرونده سه تا دانشجوی عضو تشکل... بوق... دستش بود.. احتمالا بوقی‌ها مشکل روانشناسانه دارند...

داستان‌های من و توران ۵/ نویسنده: مریم کردستانی

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.