پنجشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۸ - ۱۳:۳۹

نثر طنز؛

خفاش نخورده و دهان سوخته!

خفاش

مطلبی را که می خوانید، به قلم "زهرا فراروئی" دانشجوی دانشگاه علوم پزشکی شیراز است که در اولین شماره از نشریه رصد سلامت به چاپ رسیده و با حال و هوای طنز درآمیخته.

یادمه وقتی این ویروس تازه به دوران رسیده، جون گرفته بود و داشت واسه خودش سَری تو سَرا در می اورد، ما هنوز داشتیم زیر چنگ و دندون  امتحانای پایان ترمِ پیش جویده میشدیم  . امتحانایی که عملا با میان ترم یکی شده بود و نزدیک به ۳ ماهی بود که یه آب خوش از گلومون پایین نرفته بود. وقتی شنیدیم که چینی های محترم باز هم حماسه ای دیگر آفریدند و در طی ۱۰ روز بیمارستانی برای کرونا بنا کردند، اول پیش خودمان متصور شدیم که حتما به خاطر تفاوت در طول و عرض جغرافیایی ۱ روز آنان قطعا ۲۴ ساعت نبوده و باید معادل با ۶۰ _ ۷۰ ساعتی از زمان ما  باشد اما پس از پیگیری های انجام شده دریافتیم که آنان نیز در کره ی زمین زندگی میکنند و از زمان های یکسانی برخوردار هستیم. آن هنگام بود که به منظور کارافرینی کرک و پرهای خودمان را جمع و جور کرده و به لحاف دوزی سر چهار راه فروختیم.

حتی آن هنگام که برای تسکین آلام روح و جان، مشهد ما را به سوی خود فراخواند تا ترم از دست رفته را به دست فراموشی سپاریم، هنوز از کنار هم بودن در یک کوپه ی کوچک سربسته هراس نداشتیم و با دیده ی نگران و شکاکِ یک کیس کرونایی به یکدیگر نمی نگریستیم.

 اوضاع من که از سایرین خراب تر بود ؛ آن هنگام که برای اولین بار اسم کرونا از زبان مبارک! یکی از دوستانم هجی شد، گمان کردم که این نام عجیب ولی دلنشین و با کلاس، اسم یکی از اساتید ترم جدیدمان است.

آنقدر از او گفته بودند که ندیده مرا شیفته ی خود کرده بود، اویی که ترسناک بود و ظاهرا قد و قواره ی آنچنانی هم نداشت؛ آن هنگام نمیتوانستم دریابم که چرا هم کلاسی هایم با ماسک های بزرگی که تماما صورتشان را پوشانده بود و لاعلاج بودنم را در ذهن تداعی میکرد و تنها از روی صدای محو زیر ماسک قابل تشخیص بودند، این چنین به استقبال این استاد جادویی میرفتند، و بدین سبب مدت ها در چشم انتظاری بی نتیجه به سر بردم.

خوب به یاد دارم صبح یک روزِ کرونایی، که مثل معمول برای رفتن به  دانشگاه، مسیر خانه تا ایستگاه اتوبوس را گز میکردم، با دیدن اتوبوس مد نظر چند باری شماره اش را چک کردم، ۱۵۲ آن اتوبوسی که همانند اتوبوس های هند، مردم حتی از پنجره هایش هم بیرون میزدند و اگر میتوانست روی سقفش هم ادم سوار میکرد، خلوت بود؛ خلوت که چه عرض کنم حتی برای نشستن هم جا بود!

دیدم نه، احسنت به این جذبه و قدرت، خوشمان آمد آن هم چه خوش آمدنی؛ الحق که دست مریزاد، جوابگوی این حجم از ابهت ویروسِ جان نبود.

نمیدانم چه شد و چگونه اما نسیم خنک صبحگاهی که از پنجره ی اتوبوس داخل شد ریه هایم را نوازش داد، ناگهان آن چنان پس گردنی بر من نواخت که اب دهانم در گلو گیر کرد و جا خوش کرد و سرفه ها برای رخ دادن از یکدیگر پیشی گرفتند.

بغل دستی ام، اندکی قبل من را هم مسیر خود یافته بود و سرِ آن داشت که با من پیاده شود، اما نمیدانم چه رخدادی پیشامد کرد که در همان ایستگاه خود را از پله ها به پایین پرت کرده و نزدیک بود پاهایش از ۳ جا قلم شود.

 در هر حال رسیدن به پایانه ناچارا مرا از بهت و حیرت به درآورد اما تا زمان پیاده شدن از اتوبوس، چشمان از حدقه درآمده مادری که فرزند دبستانی خود را تنگ در اغوش گرفته بود و در فاصله ی ۴ متری پشت سر من حرکت میکرد، بدرقه ی راهم گشته بود.

در ورودی دانشگاه را رد کردم؛

حراست را دیدم که ماسک صلواتی توزیع میکرد، ۲ نفر برانکارد به دست منتظر ایستاده بودند، عده ای مشکی پوش حلوا درست میکردند، عده ای روی زمین افتاده و همانند ماهی که تنگش را از او گرفته باشی هوا را با تمام وجود می بلعیدند، کم کم نگرانی داشت بر من مستولی میشد که دوستم را دیدم که با ماسک فیلتر دارش بادکنک باد میکرد! عده ای با گل و شیرینی در محوطه ای نشسته بودند و می خندیدند.

ناگهان صدای یکی از مسئولین دانشگاه در محوطه پیچید و من را از جنون آنی و سایرین را از جنون مزمن نجات داد :

" دوستان مانور کرونا به پایان رسید، طبق صلاحدید مراکز ذی ربط و بی‌ربط، دانشگاه تا اطلاع ثانوی تعطیل میباشد "

همگان جامه دریدند و نعره ها کشیدند و محوطه دانشگاه در  کم تر از ۵ ثانیه تخلیه شد گویی هیچ گاه بشریت پا در این مکان نگذارده بود.

اما حالا چند روزی است که در خانه سکنی گزیده ام.

بعید میدانم هیچ گاه دلم برای گربه های دانشگاه تنگ شود، اما دوری از غذای سلف احتمالا مرا از پای در خواهد اورد.

دستور غذایی اش را تلفنی از اشپز دانشگاه پرسیدم اما فوت کوزه گری اش را از من پنهان کرد چرا که هر چه با عشق پختم هیچ گاه طعم آن را برایم تداعی نکرد!

این روزها به فرار از نقطه ی صفر مرزی می اندیشم اما

 # کرونا_ را _ شکست_میدهیم در اعماق وجودم رخنه میکند و اتشی برپا میکند، عرق ملی به ایستادگی به کنار اما راستش را بخواهید ظاهرا این روزها مرزها را هم بسته اند ...

قول دهید که به یادم بیاورید پس از اتمام قرنطینه، شما را به یک سوپ خفاش دعوت کنم؛ اخر، خفاش نخورده و دهان سوخته هم عالمی دارد ...

امیدوارم این جریان به خوبی تمام شود، کرونا اسم خوبی برای فرزندم خواهد شد ...

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.