چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۸ - ۰۹:۱۴

کافه ادبیات:چهارشنبه های کتاب

رد پای تو

رد پای تو

 

"رد پای تو" اولین مجموعه شاعر ساکن اصفهان ، فاطمه فخری فخرآبادی است که در دو دفتر دیوانگی و آشفتگی  و در ۵۶ صفحه به قیمت ۱۶۰۰۰ تومان پاییز امسال توسط انتشارات نزدیک تر منتشر و به بازار کتاب عرضه شده است.

شش شعر از مجموعه رد پای تو  به انتخاب فاطمه فخری فخرآبادی

آشفتگی

آشفته ام اما به طوفان دعوتم کن
زلفم به احوال پریشان دعوتم کن

در سینه ام آتش فشانی خفته اما
گاهی به فریادی خروشان دعوتم کن

حالا که دست دیگران افتاده باغت
لطفا به فصل برگ ریزان دعوتم کن

بشکن سکوت سرد و سنگین را عزیزم
چیزی بگو؛ گاهی به باران دعوتم کن

گفتی سرانجامی ندارد عشق و رفتی
برگرد و بی اندوه پایان دعوتم کن

فرقی ندارد سهم این دیوانه رنج است!
آشفته ام اما به طوفان دعوتم کن.

چشم آسوده

چشم آسوده به هم ریخت نگاه نگران را
لحظه ای دست نگه دار و بینداز کمان را

صید آهوی تو من بودم و هرگز نرمیدم
پنجه ات هر چه خراشید تن روح و روان را

وطن امن من و خانه ی اغیار؟! چه رسمی ست؟!
کنج آغوش تو بر هم زده قانون جهان را

باده نوشیده کند فهم ز احوال خرابم
تو چه دانی که ننوشیده شکستی شکران را

من به انکار تو کوشیدم و از خویش بریدم
تو بریدی ز من آنگاه که اسرار نهان را

گرچه دیدار تو خیری ست که در طالع من نیست
بخت بیدار تو ای کااش ببیند دگران را

مثل دریایی و سخت است که غرق تو نباشم
تا کجا می کشد این بحر دلِ بی خبران را

گله ای نیست که با این همه تنها تو عزیزی
هر چه جور است بفرما صنما خاطرمان را.

جنون

دلم بَندِ نگاهت هست اما
چه آسان می بُری این بندها را

نمی آید به کارم عقل دیگر
که مجنون خوش ندارد پندها را

تو تحویلِ دلم دادی جنون را
تو که معذور از این دیدارهایی

مرا با پنجره مانوس کردی
تو که هم سایه ی دیوارهایی

نمی بینم به جز انکار در تو
چه می بینی به جز اقرار در من؟!

چرا آشفته می خواهی دلم را؟!
چه می خواهی به جز آوار در من؟!

رهایی درد می خواهد مگرنه؟!
دلی شبگرد می خواهد مگرنه؟!

تنم را می گذارم جای دوری
که عشقت مرد می خواهد مگرنه؟!

تو که رنجانده ای ما را به دوری
نرنجانم تو را هرگز به دیدار

تو را حاشا نخواهم کرد اما
تو را من دوستت دارم چه بسیار.

عشق پیداست

مصلحت نیست سخن گویم و تکرار کنم
عشق پیداست ، نهان نیست که اقرار کنم

دل از این فاصله خون است ولی کو راهی؟!
تا بپیمایم و در دیده ی خونبار کنم؟!

چه کند ساحل امنی که رقیبش دریاست؟!
با که یک عمر منِ یک تنه پیکار کنم؟!

خصلتِ موج همین آمدن و رفتنِ اوست!
 
تو دلت بسته ی دریاست، که اصرار کنم

با چه رویی غزلِ تازه بخواهم از خویش؟!
واژه ها را به تمنای تو وادار کنم؟!

چشم می بندم و از عشق همین ما را بس
اینکه درگیرِ تو باشد دل و انکار کنم.

جان و جهان

تو مرا جان و جهانی، منه این جان و جهان را
مده از دست زمان را، گذرِ عمرِ گران را

مکن از دور تماشا، تو بیا خلوتِ ما را
تو بیا تا که ببینی غمِ این عشقِ نهان را

با دلم آه چه کردی؟! دلِ دیوانه ی عاشق؟!
تو که پیرانه گرفتی نفسِ جانِ جوان را

تو چنان در دلِ مایی که شدی روح و روانم
نکند باز بگیری زِ من این روح و روان را

پشتِ این پنجره چشمی نگران مانده به راهت
نکند باز نبینی تو نگاهِ نگران را

همه جا باغ و بهاران، تو اگر پیشِ من آیی
تو بیا تا که نگیرد دلِ من رنگِ خزان را

تو قرارِ دلِ مایی، بی قرارِ تو منم باز
تو بیا حل کن از اول غمِ این جبرِ مکان را

ماه در اوج

صحبت از همدلی شیشه و سنگ است هنوز؟!
پای افتادن این حادثه لنگ است هنوز؟!

رخ بده زودتر از فرصت دل دل کردن
تا نگاهت به من افتاده و منگ است هنوز

من که غارت شده ی روز نخستم اما
در تو انگار سرِ حادثه جنگ است هنوز

مثل دریایی و بسیار تلاطم داری
 و دلِ ماهیِ در تُنگ چه تَنگ است هنوز

ما به لطفِ تو گرفتارِ جنون گردیدیم
ماهِ در اوجی و این پیر ... پلنگ است هنوز

گر عتاب از تو کشیدیم ولی خرسندیم
از بدِ حادثه اخمِ تو قشنگ است هنوز

من به اندازه ی یک عمر تو را می خواهم
فرصتی نیست؛ مگو جای درنگ است هنوز

بغض این آیِنه را بشکن و تردید مکن
صحبت از همدلیِ شیشه و سنگ است هنوز؟!

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.