چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸ - ۱۷:۰۴

داستان‌های من و توران /قسمت ۱۰

خدایا رضایت بده بسه دیگه نه یک روز نه دو روز سسسسسسسسسی روز

داستان های من و توران

توران یکباره مثل پلنگی از جاش پرید و در فاصله سه سانتی متری صورت من قرار گرفت و گفت: این نشان روزه داری احترام بگذار...

چهره تورانی دیدنی شده بود بخاطر روزه داری نا نداشت نفس بکه چه برسه به این که با حرف زدنای ممتدش بخواد سرم و ببره

ساعت دو ظهر بود و من با بچه‌ها نشسته بودیم روی نیمکت راه روی دانشگاه و داشتیم حرف می‌زدیم یدفه توران و دیدم که با چهره‌ای داغون و خسته پاهاشو می‌کشه زمین و میاد طرفم...هر کس ندونه ماه رمضون و توران و نشناسه فکر می‌کنه توران معتاد شده و مواد بهش نرسیده..

به من که رسید سلام کردم و توران فقط سر تکون داد.. کنار من سمیرا یکی از دوستای کلاسم نشسته بود؛ توران بدون هیچ حرفی با هدایت بدنش سمیرا و از روی نیمکت بلند کرد و جاش نشست.. من تا اومدم اعتراض کنم سمیرا سرش و تابی به محور ۱۸۰ درجه داد و رفت.

بدم نیومد این دختر مغرور رو تورانی با آخرین نیرو و توانش شوت کرد اون طرف...

دهان توران قفل شده بود و سرش و در حالی که انگار نای ایستادن روی بدنش و نداره انداخت روی زانوهاش...

گفتم تورانی چته؟ خوبه فقط یک روز از ماه رمضون رفته ها!!!قیافش و نگاه کن انگار ۱۰  روز بی آب و غذا است...

توران به سختی دهن مبارکشو باز کرد و بوی نامطبوع دهانش و در فضا انتشار داد و با صدایی ضعیف تر از کوروسوی امید من برای اصلاح این بشر، گفت: دارم تحلیل می‌رم

من که دیگه نمی‌تونستم نفس بکشم کمی از توران فاصله گرفتم و گفتم اه دهنتو ببند تورانی بوی بدی می‌ده.. فهمیدم

توران یکباره مثل پلنگی از جاش پرید و در فاصله سه سانتی متری صورت من قرار گرفت و گفت: این نشان روزه داری احترام بگذار....

و من که دیگه نفس کشیدنم و کامل قطع کرده بودم گفتم: حالم از نشانت به هم خورد خجالت بکش برو دهنتو با آب بشور، بقیه که مجبور نیستن نشان‌های نامطبوع جنابعالی رو تحمل کنند.

توران دوباره پاهاشو جمع کرد داخل شکمش و مثل بچه خرگوش مظلومی نشست و گفت: چند ساعت مونده مریم بگو چقدر دیگه باید تحمل کنم؟ من درد همه محرومان و گرسنگان و با پوست و گوشت و معده مچاله شدم فهمیدم

خدایا رضایت بده بسه دیگه نه یک روز نه دو روز  سسسسسسسسسی روز...

کمی دلم براش سوخت گفتم: عیبی نداره تورانی بالاخره می‌گذره؛ روزای اوله عادت می‌کنی

منو نگاه انگار نه انگار که یدفه صدای غرغر معدم در اومد و همه بچه‌ها زدن زیر خنده و توران با چشایی که خیلی زود داخل حدقه رفته بودن به من نگاه کرد و گفت: بشین مریم..

نشستم و سکوت فضا رو گرفت من نگاهی به حال نزار توران کردم و گفتم: خوب باز کن...برگشت نگاهم کرد و گفت: خودت باز کن، اینقدر زحمت کشیدم به اینجا رسوندمش که باز کنم؟.

گفتم آره تو کتاب‌ها اومده اگر نتونی ادامه بدی می‌شه روزتو باز کنی

توران نفس عمیقی کشید و دستش و گرفت جلو دهانش و گفت: تو احکام اومده نه کتابا...بعدشم باید ادامه بدم من اهل باز کردن نیستم.. بسته بسته تا آخرین روز

دوباره سکوت به جمعمون حکم فرما شد.. بقیه که فقط مثل گنجشک سر تکون می‌دادن و حرف‌های هر دو مون و تائید می‌کردند.

تا اذان شش ساعت باقی مونده بود و توران دیگهشده بود سنگ فرش کف دانشگاه... در حالی که گویا فشارشم افتاده بود و بدنش داغ بود بالاخره بعد از حضور دانشجویان فوریت‌های پزشکی مجبور شد با آب قند روزشو باز کنه و در حالی که آخرین جرعه‌های آب قند و سر می کشید گفت: باز و بسته مساله این است...

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.